درخت پارسی




















Blog . Profile . Archive . Email . Design by .



درخت پارسی

به یاد او ..... او که روزی خواهد آمد.

                امشب این دل یاد مولا می کند

                                                                       لیله القدر است و احیا می کند

               بشنو ای گوش دل ما بی صدا

                                                                     نغمه فــــزت و رب الکعبه را

                         

                             خدایا قدر ما را به قدر مولا نزدیک فرما.

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/۳٠ساعت ٧:۳٤ ‎ب.ظ توسط یزدان قلخانباز نظرات () |

پرواز را به خاطر بسپار، پرنده مردنی ست

نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/٢ساعت ٧:٥۱ ‎ب.ظ توسط یزدان قلخانباز نظرات () |

بسمه رب الشهدا و الصدقین: من خیلی دیر با شعر آشنا شدم شاید بشه گفت 13 یا 14 سالگی.قبل از ان زمان من خیلی رمان می خواندم خیلی، و عاشق پوشکین و تولستوی و آندریف و.... کلا ادبیات روسیه بودم تا اینکه یک روز یک عزیزی شعر : عقل بند رهروان و عاشقان است ای پسر.................بند بشکن ره عیان اندر عیان است ای پسر. را برایم خواند پرسیدم: از کدام کتاب است؟ گفت دیوان شمس مولوی.من همان روز رفتم و این دیوان را خریدم و واقعا یک ماه تمام هرجا که می رفتم این کتاب با من بود.مخصوصا اینکه گزیده ای بود از اشعار دیوان شمس مولانا به تصحیح دکتر شفیعی کدکنی.من تا ان روز اسم شفیعی را فقط از چند نفر شنیده بود و حقیقتا هیچ آشنایی با اشعار و کتاب های ایشان نداشتم.با همان کتاب بود که من با شفیعی و آثارش آشنا شدم.شفیعی علاوه بر اینکه مقالاتی بی نظیر در مورد عرفان و مولانا و....دارد یک شاعر بی نظیر در عرصه شعر معاصر است که من اگر بخواهم سه شاعر در شعر معاصر نام ببرم که شعرهایشان متاثر از فرهنگ غرب و غرب زدگی نیست( البته به نظر خودم) بی شک یکی از آنها شفیعی است( و اون دو نفر دیگر یکی مرحوم فریدون مشیری و دیگری روانشاد یدالله بهزاد است).چیزی که در شعر شفیعی مشهود است حس وطن پرستی و ناسیونالیم گرایی این بزرگ مرد است.

این مقدمه کلی را گفتم تا به این نکته برسم که ما نباید در مورد چیزی که اطلاع چندانی نداریم قضاوت کنیم. امروز سرکلاس  یکی از اساتیدی بودیم که من به ایشان خیلی ارادت دارم فرمود که شفیعی کدکنی فردی است که غرب زده است و حتی برای سربازان افریقا شعر گفته است اما برای ایران و جنگ تحمیلی شعری نگفته است، و مضمون شعرهایش هنوز در کوچه باغ های نیشابور باقی مانده  است!!!!!.ایشان درمورد سهراب سپهری هم گفنتد که این فرد دارای عرفان التقاتی است و در طی سفرهایی که به هند و... داشته عرفان های هند و چین و نقاط دیگر را با هم مخلوط کرده و عرفان جدیدی را به وجود آورده.ایشان همچنین در مورد فروغ فرخزاد هم فرمودند:این شاعره با طرز تفکری که در شعرهایش نمایان است باعث انحطاط فکری جوانان ما می شود.در مورد شفیعی هرچند که یکی از دوستان همان زمان سرکلاس از استاد شفیعی دفاع کرد اما من واقعا ناراحت شدم که اینگونه یه این فرد توهین شد. حالا اگر صحبت ایشان در مورد سهراب سپهری و فروغ فرخزاد را بپذیریم ( که به نظر من هم پذیرفتنی بود) در مورد شفیعی این حرف پذیرفتنی نیست.شفیعی فردی است که در زمان جنگ شعر هایی را سرود که در همان زمان توسط رزمندگان زمزمه می شد و با سرودن اشعار مختلف به رزمندگان روحیه می داد.مانند شعر:

نفسم گرفت ازین شب،در این حصار بشکن

                                                در این حصار جادویی  روزگار بشکن

چو  شقایق، از دل سنگ ، برآر رایت خون

                                           به جنون،صلابت صخره کوهسار بشکن

تو که ترجمانِ  صبحی، به ترنّم و ترانه

                                          لبِ زخم دیده بگشا،  صف انتظار بشکن

"سر آن ندارد امشب که برآید افتابی؟

                                      تو خود آفتابِ خود باش و طلسمِ کار بشکن

بسُرای تا که هستی که سرودن است بودن

                                              به ترنّمی دژِ وحشتِ این دیار بشکن

شبِ غارت تتاران،همه سو فکنده سایه

                                          تو به آذرخشی این سایۀ دیوسار بشکن

ز برون کسی نیاید چو به یاری تو، اینجا،

                                             تو ز خویشتن برون آ، سپهِ تتار بشکن

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/٢٦ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ توسط یزدان قلخانباز نظرات () |

"دیروز بود که اطاقم را جدا کردند، آیا همان طوریکه ناظم وعده داد من حالا به کلی معالجه شده ام و هفته دیگر
آزاد خواهم شد ؟ آیا ناخوش بوده ام ؟ یکسال است ، در تمام این مدت هر چه التماس می کردم کاغذ و قلم
می خواستم به من نمیدادند . همیشه پیش خودم گمان می کردم هرساعتی که قلم و کاغذ به دستم بیفتد چقدر چیزها
که خواهم نوشت … ولی دیروز بدون اینکه خواسته باشم کاغذ و قلم را برایم آوردند . چیزیکه آنقدر آرزو می
کردم، چیزی که آنقدر انتظارش را داشتم ..! اما چه فایده _ از دیروز تا حالا هرچه فکر می کنم چیزی ندارم که
بنویسم. مثل اینست که کسی دست مرا می گیرد یا بازویم بی حس می شود . حالا که دقت میکنم مابین خطهای
« . سه قطره خون » : درهم و برهمی که روی کاغذ کشیده ام تنها چیزی که خوانده میشود اینست:
*
آسمان لاجوردی، باغچه سبز و گلهای روی تپه باز شده، نسیم آرامی بوی گلها را تا اینجا می آورد . ولی چه
فایده ؟ من دیگر از چیزی نمیتوانم کیف بکنم، همه اینها برای شاعرها و بچه ها و کسانی که تا آخر عمرشان بچه
می مانند خوبست _ یکسال است که اینجا هستم، شبها تا صبح از صدای گربه بیدارم، این ناله های ترسناک، این
حنجرة خراشیده که جانم را به لب رسانیده ، صبح هم هنوز چشممان باز نشده که انژکسیون بی کردار ..! چه
روزهای دراز و ساعتهای ترسناکی که اینجا گذرانیده ام، با پیراهن و شلوار زرد روزهای تابستان در زیر زمین
دور هم جمع میشویم و در زمستان کنار باغچه جلو آفتاب می نشینیم، یکسال است که میان این مردمان عجیب و
غریب زندگی میکنم . هیچ وجه اشتراکی بین ما نیست ، من از زمین تا آسمان با آنها فرق دارم ولی ناله ها ،
سکوت ها ، فحش ها، گریه ها و خنده های این آدمها همیشه خواب مرا پراز کابوس خواهد کرد.

هنوز یکساعت دیگر مانده تا شاممان را بخوریم، از همان خوراکهای چاپی : آش ماست ، شیر برنج ، چلو ، نان »
و پنیر ، آنهم بقدر بخور ونمیر ، - حسن همه آرزویش اینست یک دیگ اشکنه را با چهار تا نان سنگک بخورد ،
وقت مرخصی او که برسد عوض کاغذ و قلم باید برایش دیگ اشکنه بیاورند . او هم یکی از آدمهای خوشبخت
اینجاست ، با آن قد کوتاه ، خندة احمقانه ، گردن کلفت ، سرطاس و دستهای کمخته بسته برای ناوه کشی آفریده
شده ، همة ذرات تنش گواهی میدهند و آن نگاه احمقانه او هم جار میزند که برای ناوه کشی آفریده شده . اگر
محمدعلی آنجا سر ناهار و شام نمی ایستاد حسن همه ماها را به خدا رسانیده بود، ولی خود محمد علی هم مثل
مردمان این دنیاست، چون اینجا را هرچه میخواهند بگویند ولی یک دنیای دیگرست ورای دنیای مردمان معمولی .
یک دکتر داریم که قدرتی خدا چیزی سرش نمی شود، من اگر بجای او بودم یکشب توی شام همه زهر میریختم
میدادم بخورند، آنوقت صبح توی باغ می ایستادم دستم را به کمر میزدم ، مرده ها را که میبردند تماشا می کردم
_ اول که مرا اینجا آوردند همین وسو اس را داشتم که مبادا به من زهر بخورانند ، دست به شام و ناهار نمیزدم
تا اینکه م حمد علی از آن میچشید آنوقت میخوردم، شبها هراسان از خواب میپریدم ، بخیالم که آمده اند مرا
بکشند. همة اینها چقدر دور و محو شده … ! همیشه همان آدمها، همان خوراکها ، همان اطاق آبی که تا کمرکش
آن کبود است .
" دو ماه پیش بود یک دیوانه را در آن زندان پائین حیاط انداخته بودند، با تیله شکسته شکم خودش را پاره
کرد، روده هایش را بیرون کشیده بود با آنها بازی می کرد . میگفتند او قصاب بوده ، ب ه شکم پاره کردن عادت
داشته . اما آن یکی دیگر که با ناخن چشم خودش را ترکانیده بود ، دستهایش را از پشت بسته بودند . فریاد
می کشید و خون به چشمش خشک شده بود . من می دانم همه اینها زیر سر ناظم است :
" مردمان اینجا همه هم اینطور نیستند. خیلی از آنها اگر معالجه بشوند و مرخص بشوند، بدبخت خواهند
شد. مثلا" این صغرا سلطان که در زنانه است، دو سه بار می خواست بگریزد ، او را گرفتند . پیرزن است اما
صورتش را گچ دیوار میمالد و گل شمعدانی هم سرخابش است .
خودش را دختر چهارده ساله می داند ، اگر معالجه بشود و در آینه نگاه بکند سکته خواهد کرد، بدتر از همه تقی
خودمان است که میخواست دنیا را زیر و رو بکند و با آنکه عقیده اش اینست که زن باعث بدبختی مردم شده و
برای اصلاح دنیا هر چه زن است باید کشت، عاشق همین صغرا سلطان شده بود.
همه اینها زیر سر ناظم خودمان است . او دست تمام دیوانه ها را از پشت بسته ، همیشه با آن دماغ بزرگ
و چشمهای کوچک به شکل وافوریها ته باغ زیر درخت کاج قدم میزند. گاهی خم می شود پائین درخت را نگاه
می کند ، هر که او را ببیند می گوید چه آدم بی آزار بیچاره ای که گیر یکدسته دیوانه افتاده . اما من او را می
شناسم. من میدانم آنجا زیر درخت سه قطره خون روی زمین چکیده . یک قفس جلو پنجره اش آویزان است ،
قفس خالی است ، چون گربه قناریش را گرفت، ولی او قفس را گذاشته تا گربه ها به هوای قفس بیایند و آنها را
بکشد.
" دیروز بود دنبال یک گربه گل باقالی کرد : همین که حیوان از درخت کاج جلو پنجره اش بالا رفت ، به قراول
دم در گفت حیوان را با تیر بزند . این سه قطره خون مال گربه است ، ولی از خودش که بپرسند می گوید مال
مرغ حق است .
" از همة اینها غریب تر رفیق و همسایه ام عباس است ، دو هفته نیست که او را آورد ه اند ، با من خیلی گرم
گرفته ، خودش را پیغمبر و شاعر میداند. می گوید که هرکاری، بخصوص پیغمبری ، بسته به بخت و طالع است.
هر کسی پیشانیش بلند ب اشد، اگر چیزی هم بارش نباشد، کارش می گیرد و اگر علامة دهر باشد و پیشانی
نداشته باشد بروز او می افتد . عباس خودش را تارزن ماهر هم میداند . روی یک تخته سیم کشیده بخیال خودش
تار درست کرده و یک شعر هم گفته که روزی هشت بار برایم می خواند . گویا برای همین شعر او را به اینجا
آورده اند ، شعر یا تصنیف غریبی گفته :
" دریغا که بار دگر شام شد ،
" سراپای گیتی سیه فام شد ،
" همه خلق را گاه آرام شد ،
" مگر من، که رنج و غمم شد فزون .
" جهان را نباشد خوشی در مزاج ،
" بجز مرگ نبود غمم را علاج ،
" ولیکن در آن گوشه در پای کاج ،
" چکیده است بر خاک سه قطره خون "
دیروز بود در باغ قدم میزدیم . عباس همین شعر را میخواند، یک زن و یک مرد و یک دختر جوان به دیدن او
آمدند. تا حالا پنج مرتبه است که می آیند . من آنها را دیده بودم و می شناختم، دختر جوان یکدسته گل آورده
بود. آن دختر ب ه من میخندید ، پیدا بود که مرا دوست دارد ، اصلا به هوای من آمده بود ، صورت آبله روی
عباس که قشنگ نیست ، اما آن زن که با دکتر حرف میزد من دیدم عباس دختر جوان را کنار کشید و ماچ کرد.

" تا کنون نه کسی به دیدن من آمده و نه برایم گل آورده اند، یکسال است . آخرین بار سیاوش بود که به دیدنم
آمد، سیاوش بهترین رفیق من بود . ما با هم همسایه بودیم ، هر روز با هم به دارالفنون می رفتیم و با هم بر می
گشتیم و درسهایمان را با هم مذاکره می کردیم و در موقع تفریح من به سیاوش تار مشق میدادم . رخساره دختر
عموی سیاوش هم که نامزد من بود اغلب در مجلس ما می آمد . سیاوش خیال داشت خواهر رخساره را بگیرد .
اتفاقا" یکماه پیش از عقد کنانش زد و سیاوش ناخوش شد . من دو سه بار به احوالپرسیش رفتم ولی گفتند که
حکیم قدغن کرده که با او حرف بزنند. هر چه اصرار کردم همین جواب را دادند. من هم پاپی نشدم.
" خوب یادم است ، نزدیک امتحان بود ، یک روز غروب که به خانه برگشتم، کتابهایم را با چند تا جزوة
مدرسه روی میز ریختم همین که آمدم لباسم را عوض بکنم صدای خالی شدن تیر آمد. صدای آن به قدری نزدیک
بود که مرا متوحش کرد ، چون خانه ما پشت خندق بود و شنیده بودم که در نزدیکی ما دزد زده است . ششلول
را از توی کشو میز برداشتم و آمدم در حیاط ، گوش به زنگ ایستادم ، بعد از پلکان روی بام رفتم ولی چیزی
به نظرم نرسید . وقتیکه بر میگشتم از آن بالا در خانه سیاوش نگاه کردم ، دیدم سیاوش با پیراهن و زیر شلواری
میان حیاط ایستاده. من با تعجب گفتم :
" سیاوش تو هستی ؟"
او مرا شناخت و گفت :
" بیا تو کسی خانه مان نیست ."
" صدای تیر را شنیدی؟"
" انگشت به لبش گذاشت و با سرش اشاره کرد که بیا، ومن با شتاب پائین رفتم و در خانه شان را زدم .
خودش آمد در را روی من باز کرد . همین طور که سرش پائین بود و به زمین خیره نگاه می کرد پرسید :
" تو چرا بدیدن من نیامدی؟"
" من دو سه بار به احوال پرسیت آمدم ولی گفتند که دکتر اجازه نمیدهد. "
" گمان می کنند که من ناخوشم ، ولی اشتباه میکنند ."
دوباره پرسیدم :
"این صدای تیر را شنیدی ؟"
" بدون اینکه جواب بدهد، دست مرا گرفت و برد پای درخت کاج و چیزی را نشان داد . من از نزدیک نگاه
کردم ، سه چکه خون تازه روی زمین چکیده بود.
" بعد مرا برد اطاق خودش ، همه درها را بست، روی صندلی نشستم ، چراغ را روشن کرد و آمد روی
صندلی مقابل من، کنار میز نشست . اطاق او ساده ، آبی رنگ و کمرکش دیوار کبود بود . کنار اطاق یک تار
گذاشته بود . چند جلد کتاب و جزوة مدرسه هم روی میز ریخته بود . بعد سیاوش دست کرد از کشو میز یک
ششلول درآورد بمن نشان داد . از آن ششلول های قدیمی دسته صدفی بود، آن را در جیب شلوارش گ ذاشت و
گفت:
" من یک گربه ماده داشتم، اسمش نازی بود . شاید آنرا دیده بودی، از این گربه های معمولی گل باقالی بود .
با دو تا چشم درشت مثل چشم های سرمه کشیده . روی پشتش نقش و نگارهای مرتب بود مثل اینکه روی کاغذ
آب خشک کن فولادی جوهر ریخته باشند و بعد آنر ا از میان تا کرده باشند . روزها که از مدرسه برمیگشتم نازی
جلو میدوید، میو میو می کرد، خودش را به من میمالید، وقتیکه مینشستم از سر و کولم بالا می رفت، پوزه اش را
بصورتم میزد، با زبان زبرش پیشانیم را می لیسید و اصرار داشت که او را ببوسم . گویا گربة ماده مکارتر و
مهربان تر و حساس تر از گربة نر است . نازی از من گذشته با آشپز میانه اش از همه بهتر بود، چون خوراکها از
پیش او در می آمد، ولی از گیس سفیدخانه، که کیابیا بود و نماز میخواند و از موی گربه پرهیز می کرد، دوری
میجست . لابد نازی پیش خودش خیال می کرد که آدمها زر نگتر از گربه ها هستند و همه خوراکیهای خوشمزه و
جاهای گرم و نرم را برای خودشان احتکار کرده اند و گربه ها باید آنقدر چاپلوسی بکنند و تملق بگویند تا بتوانند
با آنها شرکت بکنند.
" تنها وقتی احساسات طبیعی نازی بیدار میشد و بجوش می آمد که سر خروس خونالود ی بچنگش میافتاد
و او را ب ه یک جانور درنده تبدیل می کرد . چشمهای او درشت تر می شد و برق میزد، چنگالهایش از توی غلاف
در میآمد و هر کس را که ب ه او نزدیک میشد با خرخرهای طولانی تهدید می کرد . بعد، مثل چیزیکه خودش را
فریب بدهد، بازی در میآورد . چون با همة قوة تصور خودش کلة خروس را جانور زنده گمان می کرد، دست زیر
آن میزد، براق میشد، خودش را پنهان می کرد، در کمین می نشست، دوباره حمله می کرد و تمام زبر دستی و
چالاکی نژاد خودش را با جست و خیز و جنگ و گریزهای پی در پی آشکار مینمود . بعد از آنکه از نمایش خسته
میشد ، کلة خ ونالود را با اشتهای هر چه تمامتر میخورد و تا چند دقیقه بعد دنبال باقی آن میگشت و تا یکی دو
ساعت تمدن مصنوعی خود را فراموش می کرد، نه نزدیک کسی می آمد، نه ناز می کرد و نه تملق میگفت .
" در همان حالی که نازی اظهار دوستی میکرد ، وحشی و تودار بود و اسر ار زندگی خودش را فاش نمی
کرد، خانه ما را مال خودش میدانست ، و اگر گربه غریبه گذارش به آنجا می افتاد ، بخصوص اگر ماده بود مدتها
صدای فیف، تغیر و ناله های دنباله دار شنیده می شد.
" صدائی که نازی برای خبر کردن ناهار میداد با صدای موقع لوس شدنش فرق داشت . نعر ه ای که از
گرسنگی میکشید با فریادهائی که در کشمکشها میزد و مرنو مرنوی که موقع مستیش راه می انداخت همه باهم
توفیر داشت . و آهنگ آنها تغییر می کرد : اولی فریاد جگر خراش ، دویمی فریاد از روی بغض و کینه، سومی یک
نالة دردناک بود که از روی احتیاج طبیعت می ک شید، تا بسوی جفت خودش برود . ولی نگاههای نازی از همه چیز
پر معنی تر بود و گاهی احساسات آدمی را نشان میداد، بطوریکه انسان بی اختیار از خودش میپرسید : در پس
این کلة پشم آلود، پشت این چشمهای سبز مرموز چه فکرهائی و چه احساساتی موج میزند !
" پارسال بهار بود که آن پیش آمد هولناک رخ داد . می دانی در این موسم همه جانوران مست می شوند و به
تک و دو میافتند، مثل اینست که باد بهاری یک شور دیوانگی در همه جنبندگان میدمد . نازی ما هم برای اولین بار
شور عشق بکله اش زد و با لرزه ای که همة تن او را به تکان میانداخت ، ناله های غم انگیز می کشید . گربه های
نر ناله هایش را شنیدند و از اطراف او را استقبال کردند . پس از جنگها و کشمکشها نازی یکی از آنها را که از
همه پر زورتر و صدایش رساتر بود به همسری خودش انتخاب کرد. در عشق ورزی جانوران بوی مخصوص
آنها خیلی اهمیت دارد برای همین است که گربه های لوس خانگی و پاکیزه در نزد مادة خودشان جلوه ای ندارند .
برعکس گربه های روی تیغه دیوارها، گربه های دزد لاغر ولگرد و گرسنه که پوست آنها بوی اصلی نژادشان را
میدهد طرف توجه ماده خودشان هستند. روزها و به خصوص تمام شب را نازی و جفتش عشق خودشان را به
آواز بلند می خواندند . تن نرم و نازک نازی کش و واکش می آمد، در صورتیکه تن دیگری مانند کمان خمیده میشد
و ناله های شادی می کردند . تا سفیدة صبح اینکار مداومت داشت . آنوقت نازی با موهای ژولیده ، خسته و کوفته
اما خوشبخت وارد اطاق میشد.
" شبها از دست عشقباز ی نازی خوابم نمیبرد، آخرش از جا در رفتم، یک روز جلو همین پنجره کارمی
کردم. عاشق و معشوق را دیدم که در باغچه میخرامیدند . من با همین ششلول که دیدی، در سه قدمی نشان رفتم .
ششلول خالی شد و گلوله به جفت نازی گرفت . گویا کمرش شکست ، یک جست بلند برداشت و بدون اینک ه صدا
بدهد یا ناله بکشد از دالان گریخت و جلو چینه دیوار باغ افتاد و مرد.
"تمام خط سیر او لکه های خون چکیده بود . نازی مدتی دنبال او گشت تا رد پایش را پیدا کرد، خونش را
بوئیده و راست سر کشته او رفت . دو شب و دو روز پای مرده او کشیک داد. گاهی با دستش او را لمس می کرد،
مثل اینکه به او میگفت : " بیدار شو، اول بهار است . چرا هنگام عشقبازی خوابیدی ، چرا تکان نمیخوری؟ پاشو ،
پاشو! " چون نازی مردن سرش نمی شد و نمیدانست که عاشقش مرده است.
" فردای آنروز نازی با نعش جفتش گم شد . هرجا را گشتم، از هر کس سراغ او را گرفتم بیهوده بود . آیا
نازی از من قهر کرد، آیا مرد ، آیا پی عشقبازی خودش رفت ، پس مرده آن دیگری چه شد؟
" یکشب صدای مرنو مرنو همان گربه نر را شنیدم ، تا صبح ونگ زد ، شب بعد هم به همچنین ، ولی صبح
صدایش میبرید . شب سوم باز ششلول را برداشتم و سر هوائی به همین درخت کاج جلو پنجره ام خالی کردم .
چون برق چشمهایش در تاریکی پیدا بود ناله طویلی کشید و صدایش برید . صبح پائین درخت سه قطره خون
چکیده بود . از آنشب تا حالا هر شب میآید و با همان صدا ناله میکشد . آنهای دیگر خوابشان سنگین است
نمیشنوند. هر چه ب ه آنها می گویم ب ه من میخندند ولی من میدانم ، مطمئنم که این صدای همان گربه است که
کشته ام . از آنشب تا کنون خواب ب ه چشمم نیامده، هر جا میروم ، هر اطاقی میخوابم ، تمام شب این گربة بی
انصاف با حنجرة ترسناکش ناله میکشد و جفت خودش را صدا میزند.
امروز که خا نه خلوت بود آمدم همانجائیکه گربه هر شب مینشیند و فریاد میزند نشانه رفتم ، چون از برق
چشمهایش در تاریکی میدانستم که کجا می نشیند . تیر که خالی شد صدای ناله گربه را شنیدم و سه قطه خون از
آن بالا چکید. تو که بچشم خودت دیدی، تو که شاهد من هستی ؟
" در این وقت در اطاق باز شد رخساره و مادرش وارد شدند.
رخساره یکدسته گل در دست داشت. من بلند شدم سلام کردم ولی سیاوش با لبخند گفت :
" البته آقای میرزا احمد خان را شما بهتر از من می شناسید ، لازم به معرفی نیست ، ایشان شهادت میدهند
که سه قطره خون را به چشم خودشان در پای درخت کاج دیده اند .
" بله من دیده ام. "
" ولی سیاوش جلو آمد قه قه خندید ، دست کرد از جیبم ششلول مرا در آورد روی میز گذاشت و گفت :
" می دانید میرزا احمد خان نه فقط خوب تار میزند و خوب شعر می گوید، بلکه شکارچی قابل ی هم هست،
خیلی خوب نشان می زند .
" بعد به من اشاره کرد، من هم بلند شدم و گفتم :
" بله امروز عصر آمدم که جزوه مدرسه از سیاوش بگیرم ، برای تفریح مدتی به درخت کاج نشانه زدیم ،
ولی آن سه قطره خون مال گربه نیست مال مرغ حق است . می دانید که مرغ حق سه گندم از مال صغیر خورده و
هر شب آنقدر ناله میکشد تا سه قطره خون از گلویش بچکد ، و یا اینکه گربه ای قناری همسایه را گرفته بوده و
او را با تیر زده اند و از اینجا گذشته است ، حالا صبر کنید تصنیف تازه ای که در آورده ام بخوانم ، تار را
برداشتم و آواز را با ساز جور کرده این اشعار را خواندم :
"دریغا که بار دگر شام شد ،
"سراپای گیتی سیه فام شد ،
"همه خلق را گاه آرام شد ،
" مگر من ، که رنج و غمم شد فزون .
" جهان را نباشد خوشی در مزاج ،
" بجز مرگ نبود غمم را علاج ،
"ولیکن در آن گوشه در پای کاج ،
"چکیده است بر خاک سه قطره خون ."
به اینجا که رسید مادر رخساره با تغیر از اطاق بیرون رفت ، رخساره ابروهایش را بالا کشید و گفت : " این
دیوانه است . "
بعد دست سیاوش را گرفت و هر دو قه قه خندیدند و از در به بیرون رفتند و در را به رویم بستند.

در حیاط که رسیدند، زیر فانوس من از پشت شیشه پنجره آنها را دیدم که یکدیگر را در آغوش گرفتند و بوسیدند.

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/٧ساعت ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ توسط یزدان قلخانباز نظرات () |

روزی جمعی از اصحاب پیغمبر بحث می نمودند در باره این موضوع که کدام حرف است در حروف که از همه بیشتر در کلام موجود است؟ معلوم شد حرف الف از همه بیشتر است و هیچکس نمی نتواند کلامی بگوید که الف در آن نباشد. حضرت امیرالمؤمنین (علیه السّلام) حضور داشتند. بدون تأمّل و فی البداهه خطبه ای فرمودند. چنانکه عقلها حیران ماند و نام این خطبه را مونقه گذاشتند؛ یعنی در حسن و نیکویی و بلاغت، شگفت آور است.

حَمِدتُ مَن عَظُمَت مِنَّتُهُ، وَ سَبَغَت نِعمَتُهُ، وَ سَبَقَت رَحمَتُهُ، وَ تَمَّت کَلِمَتُهُ، وَ نَفَذَت مَشیَّتُهُ، وَ بَلَغَت حُجَّتُهُ، و عَدَلَت قَضیَّتُهُ، وَ حَمِدتُ حَمَدَ مُقِرٍّ بِرُبوبیَّتِهِ، مُتَخَضِّعٍ لِعُبودیَّتِهِ، مُتَنَصِّلٍ مِن خَطیئتِهِ، مُعتَرِفٍ بِتَوحیَدِهِ، مُستَعیذٍ مِن وَعیدِهِ، مُؤَمِّلٍ مِن رَبِّهِ مَغفِرَةً تُنجیهِ، یَومَ یُشغَلُ عَن فَصیلَتِهِ وَ بَنیهِ، وَ نَستَعینُهُ، وَ نَستَرشِدُهُ، وَ نُؤمِنُ بِهِ، وَ نَتَوَکَّلُ عَلَیهِ، وَ شَهِدتُ لَهُ بِضَمیرٍ مُخلِصٍ موقِنٍ، وَ فَرَّدَتُهُ تَفریدَ مُؤمِنٍ مُتقِنٍ، وَ وَحَّدَتُهُ تَوحیدَ عَبدٍ مُذعِنٍ لَیسَ لَهُ شَریکٌ فی مُلکِهِ، وَ لَم یَکُن لَهُ وَلیٌّ فی صُنعِهِ، جَلَّ عَن مُشیرٍ وَ وَزیرٍ، وَ تَنَزَّهَ عَن مِثلٍ وَ نَظیرٍ، عَلِمَ فَسَتَرَ، وَ بَطَنَ فَخَبَرَ، وَ مَلَکَ، فَقَهَرَ، وَعُصیَ فَغَفَرَ، وَ عُبِدَ فَشَکَرَ، وَ حَکَمَ فَعَدَلَ، وَ تَکَرَّمَ وَ تَفَضَّلَ، لَم یَزَل وَ لَم یَزولَ، وَ لیسَ کَمِثلِهِ شَیءٌ، وَهُوَ قَبلَ کُلِّ شَیءٍ وَ بَعدَ کُلِّ شَیءٍ، رَبٌّ مُتَفَرِّدٌ بِعِزَّتِهِ، مَتَمَلِّکٌ بِقُوَّتِهِ، مُتَقَدِّسٌ بِعُلُوِّهِ، مُتَکَبِّرٌ بِسُمُوِّهِ لَیسَ یُدرِکُهُ بَصَرٌ، وَ لَم یُحِط بِهِ نَظَرٌ، قَویٌ، مَنیعٌ، بَصیرٌ، سَمیعٌ، علیٌّ، حَکیمٌ، رَئوفٌ، رَحیمٌ، عَزیزٌ، عَلیمٌ، عَجَزَ فی وَصفِهِ مَن یَصِفُهُ، وَ ضَلَّ فی نَعتِهِ مَن یَعرِفُهُ، قَرُبَ فَبَعُدَ، وَ بَعُدَ فَقَرُبَ، یُجیبُ دَعوَةَ مَن یَدعوهُ، وَ یَرزُقُ عَبدَهُ وَ یَحبوهُ، ذو لُطفٍ خَفیٍّ، وَ بَطشٍ قَویٍّ، وَ رَحمَةٍ موسِعَةٍ، وَ عُقوبَةٍ موجِعَةٍ، رَحمَتُهُ جَنَّةٌ عَریضَةٌ مونِقَةٌ، وَ عُقوبَتُهُ حَجیمٌ مؤصَدَةٌ موبِقَةٌ، وَ شَهِدتُ بِبَعثِ مُحَمَّدٍ عَبدِهِ وَ رَسولِهِ صَفیِّهِ وَ حَبیبِهِ وَ خَلیلِهِ، بَعَثَهُ فی خَیرِ عَصرٍ، وَ حینَ فَترَةٍ، وَ کُفرٍ، رَحمَةً لِعَبیدِهِ، وَ مِنَّةً لِمَزیدِهِ، خَتَمَ بِهِ نُبُوَّتَهُ، وَ قَوّی بِهِ حُجَّتَهُ، فَوَعَظَ، وَ نَصَحَ، وَ بَلَّغَ، وَ کَدَحَ، رَؤفٌ بِکُلِّ مُؤمِنٍ، رَحیمٌ، ولیٌّ، سَخیٌّ، ذَکیٌّ، رَضیٌّ، عَلَیهِ رَحمَةٌ، وَ تَسلیمٌ، وَ بَرَکَةٌ، وَ تَعظیمٌ، وَ تَکریمٌ مِن رَبٍّ غَفورٍ رَحیمٍ، قَریبٍ مُجیبٍ، وَصیَّتُکُم مَعشَرَ مَن حَضَرَنی، بِتَقوی رَبِّکُم، وَ ذَکَّرتُکُم بِسُنَّةِ نَبیِّکُم، فَعَلَیکُم بِرَهبَةٍ تُسَکِّنُ قُلوبَکُم، وَ خَشیَةٍ تَذری دُموعَکُم، وَ تَقیَّةٍ تُنجیکُم یَومَ یُذهِلُکُم، وَ تُبلیکُم یَومَ یَفوزُ فیهِ مَن ثَقُلَ وَزنَ حَسَنَتِهِ، وَ خَفَّ وَزنَ سَیِّئَتِهِ، وَ لتَکُن مَسئَلَتُکُم مَسئَلَةَ ذُلٍّ، وَ خُضوعٍ، وَ شُکرٍ، وَ خُشوعٍ، وَ تَوبَةٍ، وَ نَزوعٍ، وَ نَدَمٍ وَ رُجوعٍ، وَ لیَغتَنِم کُلُّ مُغتَنَمٍ مِنکُم، صِحَّتَهُ قَبلَ سُقمِهِ، وَ شَیبَتَهُ قَبلَ هِرَمِهِ، وَ سِعَتَهُ قَبلَ عَدَمِهِ، وَ خَلوَتَهُ قَبلَ شُغلِهِ، وَ حَضَرَهُ قَبلَ سَفَرِهِ، قَبلَ هُوَ یَکبُرُ، وَ یَهرَمُ، وَیَمرَضُ، وَ یَسقَمُ، وَ یُمِلُّهُ طَبیبُهُ، وَ یُعرِضُ عَنهُ جَیِبُهُ، وَ یَتَغَیَّرَ عَقلُهُ، وَ لیَقطِعُ عُمرُهُ، ثُمَّ قیلَ هُوَ مَوَعوکَ، وَ جِسمُهُ مَنهوکٌ، قَد جَدَّ فی نَزعٍ شَدیدٍ، وَ حَضَرَهُ کُلُّ قریبٍ وَ بَعیدٍ، فَشَخَصَ بِبَصَرِهِ، وَ طَمَحَ بِنَظَرِهِ، وَ رَشَحَ جَبینُهُ، وَ سَکَنَ حَنینُهُ، وَ جُذِبَت نَفسُهُ، وَ نُکِبَت عِرسُهُ، وَ حُفِرَ رَمسُهُ، وَ یُتِمَّ مِنهُ وُلدُهُ، وَ تَفَرَقَ عَنهُ عَدَدُهُ، وَ قُسِّمَ جَمعُهُ، وَ ذَهَبَ بَصَرُهُ وَ سَمعُهُ، وَ کُفِّنَ، وَ مُدِّدَ، وَ وُجِّهَ، وَ جُرِّدَ، وَ غُسِّلَ، وَ عُرِیَ، وَ نُشِفَ، وَ سُجِیَ، وَ بُسِطَ لَهُ، وَ نُشِرَ عَلَیهِ کَفَنُهُ، وَ شُدَّ مِنهُ ذَقَنُهُ، وَ قُمِّصَ، وَ عُمِّمَ، وَ لُفَّ، وَ وُدِعَّ، وَ سُلِّمَ، وَ حُمَلِ فَوقَ سَریرٍ، وَ صُلِّیَ عَلَیهِ بِتَکبیرٍ، وَ نُقِلَ مِن دورٍ مُزَخرَفَةٍ، وَ قُصورٍ مُشَیَّدَةٍ، وَ حَجُرٍ مُنَضَّدَةٍ، فَجُعِلَ فی ضَریحٍ مَلحودَةٍ، ضَیِّقٍ مَرصوصٍ بِلبنٍ، مَنضودٍ، مُسَقَّفٍ بِجُلمودٍ، وَ هیلَ عَلیهِ حَفَرُهُ، وَ حُثِیَ عَلیهِ مَدَرُهُ، فَتَحَقَّقَ حَذَرُهُ، وَ نُسِیَ خَبَرُهُ وَ رَجَعَ عَنهُ وَلیُّهُ، وَ نَدیمُهُ، وَ نَسیبُهُ، وَ حَمیمُهُ، وَ تَبَدَّلَ بِهِ قرینُهُ، وَ حَبیبُهُ، وَ صَفیُّهُ، وَ نَدیمُهُ فَهُوَ حَشوُ قَبرٍ، وَ رَهینُ قَفرٍ، یَسعی فی جِسمِهِ دودُ قَبرِهِ وَ یَسیلُ صَدیدُهُ مِن مِنخَرِهِ، یُسحَقُ ثَوبُهُ وَ لَحمُهُ، وَ یُنشَفُ دَمُهُ، وَ یُدَقُّ عَظمُهُ، حَتّی یَومَ حَشرِهِ، فَیُنشَرُ مِن قَبرِهِ، وَ یُنفَخُ فِی الصّورِ، وَ یُدعی لِحَشرٍ وَ نُشورٍ، فَثَمَّ بُعثِرَت قُبورٌ، وَ حُصِّلَت صُدورٌ، وَ جیء بِکُلِّ نَبیٍّ، وَ صِدّیقٍ، وَ شَهیدٍ، وَ مِنطیقٍ، وَ تَوَلّی لِفَصلِ حُکمِهِ رَبٌّ قدیرٌ، بِعَبیدِهِ خَبیرٌ وَ بَصیرٌ، فَکَم مِن زَفرَةٍ تُضنیهِ، وَ حَسرَةٍ تُنضیهِ، فی مَوقِفٍ مَهولٍ عَظیمٍ، وَ مَشهَدٍ جَلیلٍ جَسیمٍ، بَینَ یَدَی مَلِکٍ کَریمٍ، بِکُلِّ صَغیرَةٍ وَ کَبیرَةٍ عَلیمٍٍ، حینَئِذٍ یُلجِمُهُ عَرَقُهُ، وَ یَحفِزُهُ قَلَقُهُ، عَبرَتُهُ غَیرُ مَرحومَةٍ، وَ صَرخَتُهُ غَیرُ مَسموعَةٍ، وَ حُجَّتُهُ غَیرُ مَقبولَةٍ، وَ تَؤلُ صَحیفَتُهُ، وَ تُبَیَّنُ جَریرَتُهُ، وَ نَطَقَ کُلُّ عُضوٍ مِنهُ بِسوءِ عَمَلِهِ وَ شَهِدَ عَینُهُ بِنَظَرِهِ وَ یَدُهُ بِبَطشِهِ وَ رِجلُهُ بِخَطوِهِ وَ جِلدُهُ بِمَسِّهِ وَ فَرجُهُ بِلَمسِهِ وَ یُهَدِّدَهُ مُنکَرٌ وَ نَکیرٌ وَ کَشَفَ عَنهُ بَصیرٌ فَسُلسِلَ جیدُهُ وَ غُلَّت یَدُهُ وَ سیقَ یُسحَبُ وَحدَهُ فَوَرَدَ جَهَنَّمَ بِکَربٍ شَدیدٍ وَ ظَلَّ یُعَذَّبُ فی جَحیمٍ وَ یُقی شَربَةٌ مِن حَمیمٍ تَشوی وَجهَهُ وَ تَسلخُ جَلدَهُ یَضرِبُهُ زَبینَتُهُ بِمَقمَعٍ مِن حدیدٍ یَعودُ جِلدُهُ بَعدَ نَضجِهِ بِجلدٍ جدیدٍ یَستَغیثُ فَیُعرِضُ عَنهُ خَزَنَةُ جَهَنَّمُ وَ یَستَصرخُ فَیَلبَثُ حُقبَهُ بِنَدَمٍ نَعوذُ بِرَبٍّ قَدیرٍ مِن شَرِّ کُلِّ مَصیرٍ وَ نَسئَلُهُ عَفوَ مَن رَضیَ عَنهُ وَ مَغفِرَةَ مَن قَبِلَ مِنهُ فَهُوَ وَلیُّ مَسئَلَتی وَ مُنحُجِ طَلِبَتی فَمَن زُحزِحَ عَن تَعذیبِ رَبِّهِ سَکَنَ فی جَنَّتِهِ بِقُربِهِ وَ خُلِّدَ فی قُصورِ مُشَیَّدةٍ وَ مُکِّنَ مِن حورٍ عینٍ وَ حَفَدَةٍ وَ طیفَ عَلَیهِ بِکُئوسٍ وَ سَکَنَ حَظیرَةَ فِردَوسٍ، وَ تَقَلَّبَ فی نَعیمٍ، وَ سُقِیَ مِن تَسنیمٍ وَ شَرِبَ مِن عَینٍ سَلسَبیلٍ، مَمزوجَةٍ بِزَنجَبیلٍ مَختومَةً بِمِسکٍ عَبیرٍ مُستَدیمٍ لِلحُبورٍ مُستَشعِرٍ لِلسّرورِ یَشرَبُ مِن خُمورٍ فی رَوضٍ مُشرِقٍ مُغدِقٍ لَیسَ یَصدَعُ مَن شَرِبَهُ وَ لَیسَ یَنزیفُ هذِهِ مَنزِلَةُ مَن خَشِیَ رَبَّهُ وَ حَذَّر نَفسَهُ وَ تِلکَ عُقوبَةُ مَن عَصی مُنشِئَهُ وَ سَوَّلَت لَهُ نَفسُهُ مَعصیَةَ مُبدیهِ ذلِکَ قَولٌ فَصلٌ وَ حُکمٌ عَدلٌ خَیرُ قَصَصٍ قَصَّ وَ وَعظٍ بِهِ نَصَّ تَنزیلٌ مِن حَکیمٍ حَمیدٍ نَزَلَ بِهِ روحُ قُدُسٍ مُبینٍ عَلی نَبیٍّ مُهتَدٍ مَکینٍ صَلَّت عَلَیهِ رُسُلٌ سَفَرَةٌ مُکَرَّمونَ بَرَرَةٌ عُذتُ بِرَبٍ رَحیمٍ مِن شَرِّ کُلِّ رَجیمٍ فَلیَتَضَرَّع مُتَضَرِّعُکُم وَ لیَبتَهِل مُبتَهِلُکُم فَنَستَغفِرُ رَبَّ کُلِّ مَربوبِ لی وَ لَکُم.

ستایش می کنم کسی را که منّتش عظیم است و نعمتش فراوان؛ و رحمتش (بر غضبش) پیشی گرفته است. سخن (و حکم) اوتمامیّت یافته (و قطعی است)؛ خواست او نافذ و برهانش رسا و حکمش بر عدالت است.

ستایش می کنم، به سان سپاس آن که معترف به ربوبیّتش و پر خضوع دربندگی اوست. و از گناه خویش (بریده و) کنده شده و به توحید او اقرار می نماید. و از وعید (و بیم) عذابش (به خود او) پناه می برد. و از درگاه پروردگارش امیدوار آمرزشی است که او را نجات بخشد، در روزی که (انسان را به گرفتاری خویش مشغول و) از بستگان و فرزندانش غافل می سازد.

از او یاری و هدایت می جوییم و به او ایمان داریم و بر او توکّل می کنیم. از ضمیری با اخلاص و یقین، برای او (به توحید) گواهی می دهم و او را به یکتایی می شناسم. یکتا شناسی فردی مؤمن و استوار (در یقین). و او را یگانه می شمارم، یگانه دانستن بنده ای خاضع. نه در پادشاهی خود شریکی دارد و نه درآفرینشش یاوری. برتر از آن است که مشاور و وزیری داشته باشد و منزّه است از داشتن همانند و نظیری. (بر کردارها) آگاهی یافت و پوشیده داشت. و از نهان امور مطّلع گردید و بدان آگاه است و اقتدار و چیرگی دارد.

نافرمانی گشت و آمرزید، طاعت و بندگی اش نمودند و او شکرگزاری نمود. فرمان روایی کرد و عدالت گسترد؛ و برتر از شائبه ی هر نقص و عیبی است و (آنچه شایسته ی هر چیزی بود، به او) عطا فرمود. همیشه بوده و هست و هیچ گاه زوال نمی یابد. و چیزی همانندش نیست. و او پیش از هر چیزی است و پس از هر چیزی. پروردگاری است که به عزّتش یگانه و به قدرت خویش پادشاه (و مقتدر). و به برتری شأنش پاک (و منزّه) است. و به علوّ مقامش (به حق) خود را بزرگ می شمارد. دیده ای او را نمی بیند و نگرشی (در معرفت) بر او احاطه پیدا نمی کند.

قوی و مقتدر و بینا و شنوا و برتر و حکیم و رؤوف و مهربان و عزّتمند و داناست. هر آن که به توصیف او برآید، در وصفش حیران ماند. (به آفریدگان) نزدیک است و (در رفعت مقام، از آنان) دور است. (به علوّ شأنش از آنان) دور است و (به آنان) نزدیک است، و دعای کسی را که او را بخواند، اجابت می کند. و به بنده اش روزی می دهد و بدو عطا می فرماید. دارای لطفی است پنهان و قهری قوی و رحمتی گسترده و کیفری دردناک. رحمتش بهشتی پهناور و زیبباست و کیفرش جهنمی در بسته و هلاکت بار.

و گواهی می دهم به بعثت محمّد صلّی الله علیه و آله، بنده و فرستاده و برگزیده و حبیب و خلیلش که او را –در بهترین (و ضروری ترین) برهه و در دوران گسیختگی (وحی) و کفر- به عنوان رحمتی برای بندگان خود و نعمتی برجسته از نعمتهای فراوان خویش مبعوث فرمود. خداوند کار (برانگیختن پیامبران به) پیامبری (از جانب) خود را به وسیله او به پایان رسانید و برهان خویش را با وی قوّت بخشید و آن بزرگوار نیز موعظه فرمود و خیرخواهی نمود و به سختی کوشید، نسبت به هر مؤمنی رؤوف و مهربان بود. سروری بخشنده و پاک گهر و راضی (به قضا و حکم حق) بود. رحمت و سلام و برکت و تعظیم و تکریمی (ویژه و فراوان) از سوی پروردگاری آمرزنده و مهربان و نزدیک و اجابت کننده، بر او باد.

ای گروهی که نزدم حاضرید؛ شما را به تقوای پروردگارتان سفارش می کنم و به شیوه پیامبرتان یادآوری می نمایم. پس بر شما باد به ترسی که در دلهایتان جای گیرد و هراسی که اشکتان را جاری کند و تقوایی که نجاتتان بخشد، در روزی که هر که وزن نیکی اش سنگین و وزن کار بدش سبک باشد، رستگار شود. درخواست شما (از پروردگارتان) درخواستی توأم با ذلّت و افتادگی و شکرگزاری و فروتنی و توبه و کنده شدن (از گناه) و پشیمانی و بازگشت (به طاعت) باشد.

هر کدامتان که غنیمت شمار (فرصت) است، عافیتش را پیش از بیماری و پیری اش را پیش از تهی دستی و فراغتش را پیش از (گرفتاری و) مشغولیت و زمان حضورش را پیش از کوچ، غنیمت بشمارد. پیش از آن که پیر شود و گرفتار بیماری و ناخوشی گردد و (به حالی افتد که) طبیبش از او ملول شود و (نزدیکترین) دوستش نیز از او روی گرداند و عقلش تباه گردد و رشته عمرش بگسلد. آن گاه گفته شود که فلانی به سختی بیمار است و تنش به شدّت نحیف شده و در بستر احتضاری سخت افتاده است. و هر خویش و بیگانه ای (به عیادت و وداع) به بالینش آمده است. پس دیده اش را با خیرگی به بالا افکنده، نگاهش را بدان سو دوخته، پیشانی اش عرق کرده، ناله های دردآلودش آرام شده و جانش گرفته شد.

(در چنین حالی می بینی که) تیره بختی به همسرش روی آورده، گورش را کندند و فرزندانش بی سرپرست ماندند و نفراتش از دور او پراکنده شدند و آنچه جمع آوری کرده بود، تقسیم شده و بینایی و شنوایی اش از بین رفته است. (هم اکنون می بینی) رویش پوشانده، دست و پایش کشیده، رو به قبله اش کشیده اند و برهنه اش نموده، غسلش داده اند؛ (از هر جامه و پیرایه ای) عاری اش داشته، خشکش نموده اند و پارچه ای بر او افکنده و بر او کشیده اند و آماده اش نموده، (قطعه دیگر) کفنش را نیز بر او افکنده اند، (به گونه ای که) از آن کفن چانه اش را بسته، پیراهن وعمامه هم برایش قرار داده، در لفافش پیچیده اند و (نزدیکان) با او وداع نموده، بدرودش گفتند.

(اینک می نگری) بر تابوتش حمل نمودند و با تکبیر بر او نماز گزارند و از خانه های پر زرق و برق و قصرهای مجلّل، با اتاقهای منظّم و پی در پی، منتقل شده است. در گوری که برایش کنده اند، گذاشته شد. گوری که تنگ است و با خشتهای محکم چیده شده و سقفش با تخته سنگهایی پوشیده شده است و خاک قبرش را بر او ریخته، کلوخ بر او پاشیدند. پس آنچه که از آن هراسان بود، واقع شد و خبرش به فراموشی سپرده شد و (کسانی که) یار و همنشین و خویشاوند و دوست (او بودند)، از وی برگشتند و تنهایش گذاشتند و همدم و رفیق و یار و ندیمش، کسانی دیگر به جای او برگزیدند.

(اکنون) درون قبری قرار گرفته و به مکان تنها و خلوتی سپرده شده. کرمهای قبر در بدنش می دوند و خون و چرک از بینی اش روان است و جامه و بدنش فرسوده می شوند، خونش می خشکد و استخوانش فرسوده می شود. (و بدین گونه است) تا روز حشر او؛ که از قبرش برانگیخته شود و در صور دمیده شود و برای حشر و نشر فرایش خوانند. پس آنجاست که قبور، زیر و رو می گردند و آنچه در سینه هاست، بیرون کشیده (و هویدا) می شوند و هر پیامبر و صدیق و شهید سخنوری (که مجاز به تکلّم است)، آورده می شوند.

داوری قاطع آن روز را پروردگاری به عهده دارد که مقتدر بر بندگانش وآگاه و بینا (به حالشان) است. پس بسا ناله هایی که او را رنجور و زمین گیر و حسرتی که فرسوده و نحیفش می گرداند. در جایگاهی هولناک و عظیم و مجتمعی بزرگ و وسیع، در مقابل پادشاهی بزرگوار که به هر کار کوچک و بزرگی داناست. در آن هنگام عرقش تا به دهان می رسد و اضطراب و ناراحتی اش، آرامش او را می رباید. اشکش مایه ترحّم بر وی نمی شود و ناله اش شنیده (و بدان توجّه) نمی گردد. و دلیل (و عذر) او پذیرفته نخواهد بود. نامه عملش به سویش باز می گردد (و به وی سپرده می شود) و بدی کردارش (بر او و دیگران) بیان می شود.

هر عضوی از او به بدی کارش گواهی می دهد. چشمش به نگاه او (به حرام) و دستش به سخت گیری (نامورد) او و پایش به گام برداشتن (به سوی حرام)، پوستش به لمس (نامشروع) و شرمگاهش به تماس (به حرام) گواهی می دهند. فرشتگان نکیر و منکر او را (به عذاب وحشتناک) تهدید می کنند و (خداوند) بینا از کارش پرده بر می دارد. پس زنجیر در گردنش افکنده، دستش با غل بسته می شود و کشان کشان و در تنهایی رانده می شود. و در آتش دوزخ عذاب می گردد. و شربتی از آب داغ به وی نوشانیده می شود که چهره اش پخته و پوستش را می کند.

فرشته مأمور (عذاب او) به سوی آتش می راندش، او را با گرزی آهنین می زند، (پیوسته) پوستش پس از پخته شدن، به پوستی جدید بر می گردد (و تبدیل می شود). و فریاد استمداد برمی آورد، ولی مأموران جهنم از او روی بر می گردانند. و فریاد سر می دهد و با ندامت دوران طولانی اش را در جهنم می ماند.

به پروردگار توانا پناه می بریم از شرّ هر سرانجام (نا خجسته ای) و از او عفو می طلبیم به سان عفو کسانی که از آنان راضی گردید و آمرزش می جوییم همانند کسانی که (ایمان و طاعتشان را) از آنان پذیرفت. زیرا تنها اوست که کفیل خواهش و تقاضای من است.

پس هر که از عذاب پروردگارش دور گردانده شود، به قرب حضرتش در بهشت سکنا گزیند و در قصرهایی مزیّن جاودانه ماند و از حوریان زیبا و سیه چشم و خادمان (بهشتی) بهره مند می گردد. و جامهایی (مملو از خوراکی و نوشیدنی) پیرامونش می گردانند و در جایگاه منیع و ممتاز بهشت مسکن یابد و در نعمتهای سرشار به سر برد و از تسنیم (و از نوشیدنی های بهشت) بدو نوشانیده می شود و از چشمه، سلسبیل آمیخته به زنجبیل، می نوشد که با مشک و عبیری سربسته شده که پیوسته نشاط آفرین و سرور انگیز است. از نوشیدنی هایی (پاکیزه) در باغی روشن، (با درختانی) پربار می نوشد که هر کس از آن بنوشد، نه دچار سردرد می شود و نه مست و مدهوش می گردد. ا

این جایگاه کسی است که از پروردگارش بترسد و از نفس خویش بر حذر باشد و آن (نیز) کیفر کسی است که معصیت پروردگارش نماید و نفس (شیطانی) او، نافرمانی آفریدگارش را برایش تزیین نماید.

این کلامی است قاطع و انکارناپذیر و حکمی بر پایه عدل. بهترین سخنی است که (از خدا و رسول) برگرفته شده و برترین پندی است که (درقرآن) بدان تصریح شده است. از سوی پروردگار ستوده نازل شده است و روح القدس (برتر از تمامی فرشتگان و دارای پاکی) ممتاز، آن را بر پیامبری هدایت یافته و بلند منزلت فرود آورده است. درود فرستادگان بزرگوار و گرامی داشتگان شایسته (الهی) بر او باد. پناه می برم به پروردگار مهربان از شرّ هر (شیطان) رانده شده. پس باید هریک از شما (به درگاه خداوند) تذلّل نماید و (به آستانش) دعا و زاری کند تا از پروردگار هر آفریده ای، آمرزش بطلبیم برای خودم و شما.


منابع:

شرح ابن ابی الحدید ج 19 ص 140 تا ص 143، نهج السعادة فی مستدرک نهج البلاغه ج 1 ص 87 خ 20، کنز العمال ج 16 ص 208 تا ص 213 ش 44234، سفینة البحار ج 1 ص 397 با نقل از ج 9 بحار الانوار چاپ قدیم، تاریخ عماد زاده ص 436 جلد امیر المؤمنین (ع)

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/۱٠ساعت ۸:٢٤ ‎ق.ظ توسط یزدان قلخانباز نظرات () |

صادق چوبک زاده تیرماه ۱۲۹۵ در بوشهر نویسنده ایرانی است.

وی به همراه صادق هدایت از پیشگامان داستان نویسی مدرن ایران است. از آثار مشهور وی مجموعه داستان انتری که لوطی اش مرده بود و رمانهای سنگ صبور و تنگسیر نام برد.

از روی رمان تنگسیر فیلمی به همین نام با بازی بهروز وثوقی ساخته شده‌است.

اکثر داستان‌های وی حکایت تیره روزی مردمی است که اسیر خرافه و مذهب و نادانی خویش هستند. چوبک با توجه به خشونت رفتاری ای که در طبقات فرودست دیده می‌شد سراغ شخصیت‌ها و ماجراهایی رفت که هرکدام بخشی از این رفتار را بازتاب می‌دادند و به شدّت ره به تاریکی می‌بردند. او یک رئالیست تمام عیار بود که با منعکس کردن چرک‌ها و زخم‌های طبقه رها شده فرودست نه در جستجوی درمان آنها بود و نه تلاش داشت پیشوای فکری نسلی شود که تاب این همه زشتی را نداشت. به همین دلیل چهره کریه و ناخوشایندی که از انسان بی چیز، گرسنه و فاقد رویا ارائه می‌دهد، نه تنها مبنای آرمان گرایانه ندارد بلکه نوعی رابطه دیالکتیکی است بین جنبه‌های مختلف خشونت. او در اکثر داستانهای کوتاهش و رمان سنگ صبور رکود و جمود زیستی ای را به تصویر کشید که اجازه خلق باورهای بزرگ و فکرهای مترقی را نمی‌دهد. از این منظر طبقهٔ فرودست هرچند به عنوان مظلوم اما به شکل گناهکار ترسیم می‌شود که هرچه بیشتر در گل و لای فرو می‌رود.

جسد وی به درخواست او بعد از مرگ سوزانده شد

.                                               زندگی نامه چوبک

صادق چوبک، در سال ۱۲۹۵ هجری خورشیدی در بوشهر به دنیا آمد. پدرش تاجر بود، اما به دنبال شغل پدر نرفت و به کتاب روی آورد. در بوشهر و شیراز درس خواند و دوره کالج آمریکایی تهران را هم گذراند. در سال ۱۳۱۶ به استخدام وزارت فرهنگ درآمد. اولین مجموعه و داستانش را با نام «خیمه شب بازی» در سال ۱۳۲۴ منتشر کرد. در این اثر و «چرا دریا طوفانی شد» (۱۳۲۸) بیشتر به توصیف مناظر می‌پردازد، ضمن اینکه شخصیت‌های داستان و روابط آنها و روحیات آنها نیز به تصویر کشیده می‌شود. اولین اثرش را هم که حاوی سه داستان و یک نمایشنامه بود، تحت عنوان «انتری که لوطیش مرده بود» به چاپ سپرد. آثار دیگر وی که برایش شهرت فراوان به ارمغان آورد، رمانهای «تنگسیر» و «سنگ صبور» بود. تنگسیر به ۱۸ زبان ترجمه شده و امیر نادری، فیلمساز معروف ایرانی، در سال ۱۳۵۲ بر اساس آن فیلمی به همین نام ساخته‌است. در «سنگ صبور» جریان سیال ذهنی روایت و بیان داستان از زبان افراد مختلف بکار گرفته شده‌است، این اثر بحث‌های یادی را در محافل ادبی آن زمان برانگیخت. دیگر آثار داستانی چوبک عبارت‌اند از: چراغ آخر (مجموعه هشت داستان کوتاه)، روز اول قبر (مجموعه ده داستان کوتاه). چوبک به زبان انگلیسی مسلط بود و دستی نیز در ترجمه داشت. وی قصه معروف «پینوکیو» را با نام «آدمک چوبی» به فارسی برگرداند. شعر «غُراب» اثر «ادگار آلن پو» نیز به همت وی ترجمه شد. آخرین اثر منتشره اش هم ترجمه حکایت هندی عاشقانه‌ای به نام «مهپاره» بود که در زمستان ۱۳۷۰ منتشر گردید. چوبک از اولین کوتاه نویسان قصه فارسی است و پس از محمد علی جمالزاده و صادق هدایت، می‌توان از او به عنوان یکی از پیشروان قصه نویسی جدید ایران نام برد. در سنگ صبور قصه را از زبان شخصیت‌های مختلف می‌خوانیم، نحوه بیانی که در قصه نویسی نوپای ایران کاملاً تازگی داشت. وی برای بیان افکار ذهنی هر یک از شخصیت‌ها ناگزیر بود به زبان هر یک از آنها بنویسد و این خود به تغییر نثر در طول داستان منتهی شد که باز نسبت به دیگران پیشرفتی جدی محسوب می‌شد. در آثار چوبک هر شخصیت داستان به زبان خودش، زبان متناسب با فرهنگ و خانواده و سن و سالش سخن می‌گوید؛ کودک، کودکانه می‌اندیشد و کودکانه هم حرف می‌زند، زن زنانه فکر می‌کند و زنانه هم حرف می‌زند و بدین ترتیب هر یک از شخصیت‌ها به بهترین وجه شکل می‌گیرند و شخصیت پردازی موفقی ایجاد می‌شود که در بستر حوادث داستان، زیبایی و عمق خوشایندی به داستان می‌دهد. وی در توصیف واقعیت‌های زندگی نیز وسواس زیادی داشت و این نیز از ویژگی‌های آثار وی است. چوبک را به سبب همین دقت نظر در جزئی نگری‌ها و درون بینی‌ها، رئالیست افراطی وگاهی حتی ناتورالیست خوانده‌اند. آثار چوبک از سالها پیش مورد نقد و بررسی جدی قرار گرفته و در کتاب‌های مختلفی از جمله «قصه نویسی» (رضا براهنی)، «نویسندگان پیشرو ایران» (محمد علی سپانلو)، «صد سال داستان نویسی در ایران» (حسن عابدینی) و «نویسندگان پیشگام در قصه نویسی امروز ایران»(علی اکبر کسمایی)، نوشته‌هایش تحلیل شده‌اند. صادق چوبک در اواخر عمر بینایی اش را از دست داد و در اوایل تابستان ۱۳۷۷، در آمریکا درگذشت و بنا به وصیتش یادداشت‌های منتشر نشده اش را سوزاندند

برخی منتقدان صادق چوبک را در زمره نویسندگان ناتورالیست دانسته‌اند. سیاهی‌ها و زشتی‌های جامعه در آثار او با زبانی ساده، به روشنی ترسیم شده‌است.

                                                    آثار صادق چوبک

1- خیمه‌شب‌بازی (۱۳۲۴) 2- انتری که لوطیش مرده بود(1328) 3- روز اول قبر(1344) 4 - چراغ آخر
(1344) 5- سنگ صبور(1345) 6- تنگسیر(1342) و.......

 

 

                                            آثار ترجمه ای صادق چوبک

       آدمک چوبی ــ غراب ــ مهپاره و ....

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٠/۱٧ساعت ۸:٢۱ ‎ب.ظ توسط یزدان قلخانباز نظرات () |

                                                         کودکی جمالزاده


سید محمد علی جمالزاده در سال 1270 (1891) در اصفهان به دنیا آمد. پدر او سید جمال‌الدین واعظ اصفهانی - که البته در اصل همدانی بوده است – از واعظین مبارز و مخالف استبداد در دوران مشروطه بود. او در خانواده‌ای مشروطه‌خواه تربیت شد که سنخیتی با فرهنگ تعصب و واپسگرانه حاکم در آن زمان نداشت. از همان کودکی با توهیناتی که به او و پدرش تحت عنوان بابی می‌شد، هر چه بیش‌تر او را از چنین محیط‌های واپسگرایانه‌ای دور می‌کرد. او در شرح خاطره‌ای از کودکی خود می‌نویسد: "از میدان شاه که می‌گذشتم دیدم مردم جمع شده‌اند و غوغایی برپاست. نزدیک شدم دیدم دو نفر تاجر بلند بالا را با سر برهنه در میان گرفته‌اند و می‌گویند بابی (فرقه ای که پایه گذار آن محمد علی شیرازی، معروف به محمد علی باب بود. وی ابتدا مدعی نبود که نائب امام زمان است اما بعدها ادعای مهدویت کرد. هم اکنون پیروان این فرقه را با نام بهایی می شناسد.)هستند و آن‌ها را به طرف مسجد شاه که مسجد آقا نجفی بود می‌بردند. در همان وقت شخصی که یک پیت حلبی نفت با جامی در دست داشت فرا رسید و مردم از آن نفت خریدند و ریختند به روی آن دو نفر و آتش زدند و همان‌طور که آن دو می‌سوختند و التماس می‌کردند آن‌ها را کشان‌کشان به طرف مسجد می‌بردند... دوان دوان به خانه برگشته قضایا را برای مادرم حکایت نمودم و گفتم که در مسجد شاه یک نفر از تماشاچیان ناگهان نگاهش به من افتاد و مرا شناخت و گفت تو بچه بابی در این‌جا چه می‌کنی؟ و من گریه‌ام گرفت و فرار کردم."

جمالزاده از ده سالگی با پدر که در شهرهای مختلف (به ویژه تبریز) وعظ می‌کرد، به سفر می‌رفت و شاهد بسیاری از حوادث و به قول خودش "گیر و دارهای اول مشروطیت" بوده است. او در ملاقات پدر با محمدعلی شاه که در نیاوران صورت گرفت حضور داشت و شاهد غضب شاه نسبت به سید بود که متعاقب آن منجر به سوءقصد به جان پدر از سوی کالسکه‌چی همراه‌شان شد. او در اصفهان شاهد حمله‌ور شدن متعصبین و تعدادی از طلبه‌ها به مدرسه مدرن علی نقی خان از دوستان پدر به تحریک آقانجفی بود. در خلال یکی از سفرهایش ظل‌السلطان تهدید کرده بود اگر پای سید جمال به اصفهان برسد گوشت بدنش را تکه‌تکه خواهد کرد. سید دیگر به اصفهان نرفت، یکی از دوستان خانه و اثاثیه خانواده جمالزاده را با عجله فروخت و او را به همراه مادر و برادرش با دلیجان شبانه به تهران بردند. در آن زمان او شاید بیش از یازده سال نداشت. در تهران در مدرسه ثروت و ادب درس می‌خواند و پدر از اولین انقلابیونی بود که در پای منبر مسجد شاه هرروز از آزادی و عدالت سخن می‌گفت.

                                                         خروج از ایران


سید جمال برای رهایی فرزندش از خطراتی که خانواده‌شان را تهدید می‌کرد در سال 1287 (1908) او را روانه بیروت کرد تا به تحصیل در محیطی امن مشغول شود. جمالزاده تحصیلات متوسطه را در مدرسه آنطورا - دهکده‌ای در جبل لبنان مشرف به دریای مدیترانه- که به دست کشیش‌های لازاریست اداره می‌شد، گذراند. او با یکی از هم‌کلاسی‌های خود روزنامه‌ای به زبان فرانسه بیرون می‌داد. در همین مدرسه بود که خبر شد پدر را در زندان بروجرد به قتل رساندند.
جمالزاده در سال 1289 (1910) از بیروت به پاریس رفت و سپس در شهر لوزان سوئیس به تحصیل حقوق مشغول شد. او در این دوره از فقر و بی‌پولی بی‌حد زجر می‌کشید، تا حدی که شب‌های زیادی را گرسنه به سر می‌برد. او می‌نویسد: "یک نفر از دوستان به دیدنم آمد. گفتم کاغذی به مادرم به تهران نوشته‌ام و پول تمبر ندارم و امیدوار بودم وجه مختصری به من خواهد داد و من به جای تمبر با آن وجه قطعه نانی خواهم خرید. از قضا تمبر با خود داشت و ... داد و رفت و من خجالت کشیدم حقیقت مطلب را به او بگویم.... به زور درس دادن لقمه نانی به دست می‌آوردم و گاهی هم نه درسی پیدا می‌شد و نه نان و خدا تنها بزرگ بود...". جمالزاده در خاطراتش نقل می‌کند که در لوزان با دخترکی سوئیسی "رفاقت به‌هم زده بود." خانواده مذهبی دختر پس از بو بردن از این رابطه او را به دیژون فرستادند. هم‌زمان و به‌طور اتفاقی صمد خان وزیر مختار ایران در پاریس جمالزاده را احضار کرد وگفت: "شنیده‌ام به‌جای تحصیل با دخترها ....وقتت را تلف می‌سازی." او سه شهر را برای ادامه تحصیل حقوق به جمالزاده پیشنهاد کرد که یکی از آن‌ها دیژون بود. البته که او دیژون را انتخاب کرد و در سال 1291 (1912) تا 1293 (1914) در آن‌جا به ادامه تحصیل پرداخت و مدرک گرفت.

                                        جمال زاده در معیت ایلات و عشایر


وقتی جمال زاده در سال 1294 (1915) به دعوت تقی‌زاده برای شرکت در کمیته ملیون ایرانی وارد برلین شد، جوان‌ترین عضو این کمیته به‌شمار می‌رفت. با این‌حال ماموریت یافت برای جمع‌آوری قشون ایلات به‌منظور مقاومت در مقابل روس‌ها وانگلیس‌ها به بغداد و از آن‌جا به کرمانشاه برود. در بغداد او به‌همراه استاد پورداود و حاج اسماعیل آقا امیرخیزی روزنامه‌ای به نام "رستاخیز" به مدیریت پورداود به‌راه انداختند. از بغداد به کرمانشاه رفت و مدت شانزده ماه در آن‌جا و لرستان به فعالیت برای ایجاد مناسبات و روابط با ایلات و عشایر لر و کرد مثل کاکاوند، کلهر، گوران و سنجابی مشغول بود. در کرمانشاه قشونی فراهم آوردند به‌نام قشون نادری و جمالز اده با لباس مبدل به تهران رفت تا سرداری برای آن بیابد. او در ملاقات با رئیس ایل کاکاوند برای عقد قرارداد و قسم‌نامه پی برد که مرحوم اشرف زاده از اعضای کمیته ملیون ایرانی که در ضمن ماموریت به قتل رسیده بود، توسط همین افراد کشته شده است. جمالزاده متوجه شد که آن‌ها هیچ نیت دیگری جز اخاذی و دریافت پول ندارند و از طریق آن‌ها نمی‌توان مقاومتی را سازمان داد. همین‌طور هم شد، روس‌ها آمدند و همه به بغداد فرار کردند. او سپس از طریق استامبول بار دیگر به برلین آمد.

                                               جمال زاده در برلین


از این زمان به بعد در برلین ماندگار شد، به انتشار کاوه مدد رساند و مشغول به نوشتن مقاله‌های اجتماعی و سیاسی شد. در این زمان وزنه فعالیت‌های اجتماعی – سیاسی او هنوز بالا بود. از طرف ملیون به کنگره سوسیالیست‌ها در استکهلم رفت و بر ضد روس و انگلیس پیام مفصلی خواند و مطالب اعتراض‌آمیز زیادی در جراید آن کشور بر ضد روس و انگلیس نوشت. بی‌دلیل نبود که در عهدنامه برست لیتوسک که بین آلمان و روسیه منعقد شد، بسیاری از تقاضاهای ملیون ایرانی مورد توجه قرار گرفت و ایرانیان در برلین جشن‌ها گرفتند. او مقالات بسیاری برای "نامه فرنگستان" که نشریه محصلین ایرانی بود می‌نوشت. همین‌طور با مجلات ایران مثل "مهر"، "یغما" و "سخن" مقالاتی به قلم او به چاپ می‌رسید. مقالات زیادی نیز به زبان آلمانی و انگلیسی در نشریات اروپایی درباره اوضاع اجتماعی – اقتصادی ایران به چاپ رسانده است. داستان کوتاه "فارسی شکر است" از جمالزاده سال 1300 (1921) در کاوه چاپ شد و به‌عنوان اولین داستان سبک مدرن در ادبیات فارسی به ثبت رسید. کتاب "یکی بود یکی نبود" جمالزاده هم در همین زمان توسط کاوه منتشر شد. این کتاب در تهران غوغا به راه انداخت. چماق‌های تکفیر به حرکت درآمدند. بسیاری از متعصبین در مساجد و منابر اجتماع می‌کردند و با کفر و زندقه به صف‌آرایی مشغول می‌شدند. مسجد جامع مرکز اجتماع علما و ذاکرین شد. برای ناشر کتاب در ایران تقاضای تبعید کردند. بازارها و دکان‌ها تعطیل شدند و ولوله‌ای در شهر ایجاد شد. عامل جنجال یکی از داستان‌های کتاب به نام "بیله دیگ، بیله چغندر"، و این قسمت داستان معرفی شده بود: «چیز غریبی که در این مملکت است این است که گویا اصلا زن وجود ندارد. تو کوچه‌ها دخترهای کوچک چهار پنج ساله دیده می‌شود ولی زن هیچ در میان نیست. من شنیده بودم که در دنیا "شهر زنان" وجود دارد که در آن هیچ مرد نیست ولی "شهر مردان" به عمرم نشنیده بودم. در فرنگستان می‌گویند ایرانی‌ها هرکدام یک حرم‌خانه دارند که پر از زن است ولی الحق که هم‌وطنان من خیلی از دنیا بی‌خبر هستند. در ایرانی که اصلا یک زن پیدا نمی‌شود چه طور هر نفر می‌تواند یک خانه پر از زن داشته باشد؟ امان از جهل! یک روز دیدم تو بازار مردم دور یک کسی را که موی بلند دارد و صورت بی مو و لباس سفید بلند و کمربند ابریشم داشت گرفته‌اند. گفتم یقین یک نفر زن است و با کمال خوشحالی دویدم که اقلا یک زن ایرانی دیده باشم ولی خیر، معلوم شد یارو درویش است... یک روز از یکی از ایرانیانی که با من رفیق شده بود و دارای چندین اولاد بود پرسیدم پس زن تو کجاست. دیدم فورا سرخ شد و چشم‌هایش دیوانه‌وار از حدقه بیرون آمد و حالش به کلی دگرگون شد و فهمیدم ... که در این مملکت نه فقط زن وجود ندارد بلکه اسم زن را هم نمی‌توان بر زبان آورد».
جالب این است که نویسنده شدن جمالزاده محصول یادگیری زبان فارسی و انجام مطالعات زیاد در این راستا به همت خود او در خارج از ایران انجام گرفت. در کودکی او در مدارس ایران فارسی را خوب تدریس نمی‌کردند و به‌هنگام خروج از ایران فارسی او بسیار ضعیف بود. اما او خواند و خواند و نوشت تا نویسنده‌ای پیشرو شد. کاوه در اثر مضیقه مالی دیگر منتشر نشد و جمالزاده در برلین برای امرار معاش به استخدام سفارت ایران در آلمان درآمد. مدتی کوتاه مدیر مجله "علم و هنر" بود که سردبیری آن را نیز به‌عهده داشت. او تا سال 1310 (1931) در برلین ماند و سرپرستی دانشجویان و محصلین ایرانی را به عهده داشت. پس از عزیمت از برلین جمالزاده در موسسه بین‌المللی کار در ژنو مشغول به کار شد و تا سن بازنشستگی در همین سمت ماند. او سهم بزرگی در انتقال تجربیات بین‌المللی برای سازماندهی ادارات و نهادهای مربوط به کار مثل شورای عالی کار، بیمه‌ها، اتحادیه‌های کار و سایر نهادها به ایران داشته است. جمالزاده در ژنو هم‌زمان به‌طور فعال‌تری به‌کار داستان‌نویسی ادامه داد. کتاب‌های "قلتش دیوان"، راه آب نامه"، "قصه قصه‌ها"، "عمو حسینقلی یا هفت قصه"، "صحرای محشر" و "دارالمجانین" از محصولات کار او در ژنو است. با صادق هدایت، حجازی و محمد مسعود مناسباتی مستمر داشت. داستان‌های جمالزاده به لحاظ فرم دارای نثری ساده، زیبا و روان است. محتوای انتقادی-اجتماعی آن‌ها برگرفته از مختصات جامعه ایران در دوران انقلاب مشروطه است و آکنده از ضرب‌المثل‌ها و اصطلاح‌های عامیانه و لحنی طنزآلوده است. این نویسنده در سال 1355 (1976) شرح حال خود را در «راهنمای کتاب» نوشت. او هم‌چنین اقدام به ترجمه کتاب‌های مختلفی از جمله «خسیس» مولیر و «ویلهم تل» شیلر به فارسی کرد. تسلط بر اصطلاحات مذهبی و روایات اسلامی از شاخصه‌های نثر اوست. جمالزاده در دوران کهولت به مدت پنج سال مشغول نوشتن خاطرات و مکاتبه با نویسندگان شد. او در 15 آبان 1376 (1997) پس از گذران بیش از یک قرن زندگی پربار سیاسی- فرهنگی در شهر ژنو سوئیس از میان ما رفت.

برخی از آثار او عبارتند از: «دارالمجانین»، «سرگذشت عمو حسینعلی» در سال 1321 (1942)، «سروته یک کرباس» 1323 (1944)، «قلتشن دیوان» 1325 (1946)، «صحرای محشر»، «هزار پیشه» 1326 (1947)، «معصومه شیرازی» 1333 (1954)، «تلخ و شیرین» 1334 (1955)، «شاهکار»1337 (1958)،«کهنه و نو»، « قصه قصه‌ها» و «قصه‌های کوتاه قنبرعلی» 1338 (1959)، « هفت کشور» و «غیر از خدا هیچکس نبود» 1340 (1961)، «شورآباد» 1341 (1962)، «خاک و آدم » و «صندوقچه اسرار» 1342 (1963)، «آسمان و ریسمان» 1343 (1964)، «مرکب محو» 1344 (1965)،«قصه‌های کوتاه برای بچه‌های ریشدار» 1352 (1973)، «قصه ما به سر رسید» 1357

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٠/۱٧ساعت ۱٠:۳٦ ‎ق.ظ توسط یزدان قلخانباز نظرات () |

صادق هدایت در سه شنبه 28 بهمن ماه 1281 در خانه پدری در تهران تولد یافت. پدرش هدایت قلی خان هدایت (اعتضادالملک) فرزند جعفرقلی خان هدایت(نیرالملک) و مادرش خانم عذری- زیورالملک هدایت دختر حسین قلی خان مخبرالدوله دوم بود. پدر و مادر صادق از تبار رضا قلی خان هدایت یکی از معروفترین نویسندگان، شعرا و مورخان قرن سیزدهم ایران میباشد که خود از بازماندگان کمال خجندی بوده است. او در سال 1287 وارد دوره ابتدایی در مدرسه علمیه تهران شد و پس از اتمام این دوره تحصیلی در سال 1293 دوره متوسطه را در دبیرستان دارالفنون آغاز کرد. در سال 1295 ناراحتی چشم برای او پیش آمد که در نتیجه در تحصیل او وقفه ای حاصل شد ولی در سال 1296 تحصیلات خود را در مدرسه سن لویی تهران ادامه داد که از همین جا با زبان و ادبیات فرانسه آشنایی پیدا کرد.
در سال 1304 صادق هدایت دوره تحصیلات متوسطه خود را به پایان برد و در سال 1305 همراه عده ای از دیگر دانشجویان ایرانی برای تحصیل به بلژیک اعزام گردید. او ابتدا در بندر (گان) در بلژیک در دانشگاه این شهر به تحصیل پرداخت ولی از آب و هوای آن شهر و وضع تحصیل خود اظهار نارضایتی می کرد تا بالاخره او را به پاریس در فرانسه برای ادامه تحصیل منتقل کردند. صادق هدایت در سال 1307 برای اولین بار دست به خودکشی زد و در ساموا حوالی پاریس عزم کرد خود را در رودخانه مارن غرق کند ولی قایقی سررسید و او را نجات دادند. سرانجام در سال 1309 او به تهران مراجعت کرد و در همین سال در بانک ملی ایران استخدام شد. در این ایام گروه ربعه شکل گرفت که عبارت بودند از: بزرگ علوی، مسعود فرزاد، مجتبی مینوی و صادق هدایت. در سال 1311 به اصفهان مسافرت کرد در همین سال از بانک ملی استعفا داده و در اداره کل تجارت مشغول کار شد.
در سال 1312 سفری به شیراز کرد و مدتی در خانه عمویش دکتر کریم هدایت اقامت داشت. در سال 1313 از اداره کل تجارت استعفا داد و در وزارت امور خارجه اشتغال یافت. در سال 1314 از وزارت امور خارجه استعفا داد. در همین سال به تامینات در نظمیه تهران احضار و به علت مطالبی که در کتاب وغ وغ ساهاب درج شده بود مورد بازجویی و اتهام قرار گرفت. در سال 1315 در شرکت سهامی کل ساختمان مشغول به کار شد. در همین سال عازم هند شد و تحت نظر محقق و استاد هندی بهرام گور انکل ساریا زبان پهلوی را فرا گرفت. در سال 1316 به تهران مراجعت کرد و مجددا در بانک ملی ایران مشغول به کار شد. در سال 1317 از بانک ملی ایران مجددا استعفا داد و در اداره موسیقی کشور به کار پرداخت و ضمنا همکاری با مجله موسیقی را آغاز کرد و در سال 1319 در دانشکده هنرهای زیبا با سمت مترجم به کار مشغول شد.

در سال 1322 همکاری با مجله سخن را آغاز کرد. در سال 1324 بر اساس دعوت دانشگاه دولتی آسیای میانه در ازبکستان عازم تاشکند شد. ضمنا همکاری با مجله پیام نور را آغاز کرد و در همین سال مراسم بزرگداشت صادق هدایت در انجمن فرهنگی ایران و شوروی برگزار شد. در سال 1328 برای شرکت در کنگره جهانی هواداران صلح از او دعوت به عمل آمد ولی به دلیل مشکلات اداری نتوانست در کنگره حاضر شود. در سال 1329 عازم پاریس شد و در 19 فروردین 1330 در همین شهر بوسیله گاز دست به خودکشی زد. او 48 سال داشت که خود را از رنج زندگی رهانید و مزار او در گورستان پرلاشز در پاریس قرار دارد. او تمام مدت عمر کوتاه خود را در خانه پدری زندگی کرد.

                             آثار صادق هدایت

1- سگ ولگرد 2- سایه روشن 3- سه قطره خون 4- بوف کور 5- زنده به گور 6- دیوار 7- آقا بالا 8- انسان و حیوان 9- فرهنگ  فرهنگستان10- کارنامه اردشیر بابکان 11-فواید گیاهخواری 12- سایه مغول 13- افسانه آفرینش 14- علوبیه خانم15- نیرنگستان 16- قضه تیارت 17- پیشگویی های زرتشت 18- پروین دختر ساسان 19- کاروان اسلام 20- پیام کافکا.و ...........

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٠/۱٦ساعت ٤:۳٦ ‎ب.ظ توسط یزدان قلخانباز نظرات () |


Design By : Night Skin