رمان با تو در میان عطر وسکوت(پرویز قاضی سعید)

از پشت پنجره اتاقم که در طبقه دوم اپارتمان قرار داشت،به باغ بزگ ووسیع روبه رو نگریستم. مثل همیشه خاموش تنها وبه نحو غریبی غم انگیز بود ! ساختمان کلاه فرنگی قدیمی که اینک رو به ویرانی گذاشته بود ،با ان شیروانی سرخ بد رنگ و اجر های شکسته و فرو ریخته و رنگ پریده ،مقبره های از یاد رفته را در خاک زنده میکرد. تمام پنجره های ساختمان با پرده های سیلهی پوشیده شده و اسرار درون این باغ وهم انگیز و غریب را از چشم بیگانه ای چون من می پوشاند.
...اه که چه روزهای دراز و چه شبهای سرد و رنج اوری به تماشای این باغ ایستاده بودم درخت های کهن که گویی هرگز بهاری بخود نمی بینند،اشیانه کلاغ های سیاه خاکستری بود و چنان به نظر میرسید که ارئاح خاموش و سرگردانی هستند که این باغ را برای سکوت برگزیده اند.علف های خودرو وحشی که به هنگام بهار عطر مخصوصی در فضاد میپراکنند تمام سطح باغ را در بر گرفته وچون غده سرطانی کهنه ای ،پنجه بر هر درختی فر برده بودند معهذا این علف های خودرو نمی توانستند،خیابان بندی زیبای باغ را که روزگاری با سنگ های مرمر سرخ و سفید پوشیده بود،از نظر دور بدارند. درست جلوی پله های وسیعی که بدور ساختمان کلاه فرنگی منتهی میشد یک استخر بزرگ قرار داشت که اینک با ان نیلوفرهای ابی که با حالتی غم زده برگ های تیره رنگشان را روی اب پراکنده ساخته بودند و خزهایی که در لابای سنگ های یک تکه استخر سبز شده بود و علف های متجاوز و خودسری که تا لبه ی استخر پیش تاخته بودند،استخر را به صورت یک مرداب راکد با ابی تیره و بد رنگ در اورده بود. هرگز ندیده بودم افتاب ! از لابلای درختهای سر بهم فرو برده باغ که انگار نجوائی ابدی با هم داشته اند،به داخل باغ نفوظ کندورطوبت کهنه انجا را که در بطن خود یادگاری از زمانهای دور داشت بزداید.وجود این باغ در محله ما انقدر نا مانوس و بیگانه بودکه به هنگام ورود هر تازه واردی جلب توجه میکرد. اما ساکنین محله ترجیح میدادند این باغ را نا دیده گیرند و وجودش را فراموش کنند.فقط زن ها به هچه های خود سفارش میکردندکه به هنگام شب از پشت دیوارهای باغ عبور نکنند و گاهگاهی این باغ خشم صاحبان خانه هائی را که در ان کوچه وجود داشت،برمی انگیخت زیرا به علت بزرگی باغ،تقریبا یک طرف کوچه ما را دیوار قدیمی ان باغ در بر گرفته بود و هیچ کس به سادگی و راحتی حاضر نمی شد،خانه های اطرافش را برای سکونت اجاره یا خریداری کند.هر چند که این باغ وجودش را به ساکنین محله تحمیل کرده بود و انها رفته رفته به پذیرفتنش عادت کرده وان را به دست فراموشی سپرده بودنداین وجود هر چند یکبار،سوژه گفتگوی زنها برای تازه واردین بود و هر کدام بنا به سلیقه خود، شایعاتی در اطراف این باغ بر سر زبان ها می انداختند. عده ای معتقد بودند که هیچکس در این باغ سکوت ندارد و نوری که بعضی از شبها از پشت پرده های سیاه پنجره ها به بیرون می تراود، نور چراغ هایست که شیاطین و پریزادها روشن میکردند ! دسته ای با یک نوع تنوع می گفتند یک زن جذامی پیر را که بی شباهت به جادوگران قرون وسطی نیست در باغ دیده اند !و جمعی عقیده داشتندکه یک دیوانه فراری،ان باغ را برای سکوت انتخاب کرده . اما عجیب ترین شاعه ای که از این باغ نقل می کردند،این بود که در شبهای تاریک و ظلمت زده ودر میان خاموشی مطلق باغ،ارواحی را دیده اند که چراغ به دست،مانند مه ای متراکم و بخاری لرزان در باغ رفت و امد می کنند.
تمام این شایعات را، روز دومی که اپارتمن روبروی باغ ر ا اجاره کردم شنیدم و حتی چند نفری به دیدن من امدند و دلسوزانه مرا پند دادند که از اجاره این اپارتمان صرفه نظر کنم و بیهوده خود را به خطر نیندازم! ولی وقتی پرسیدم:
_ چه خطری مرا تهدید می کند؟
همه از جواب دادن درماندند و نتوانستند (خطر) به خصوصی را برایم اسم ببرند !این اپرتمان برای من ایده ال بود. کاملا ایده ال زیرا من پس لز یک دوران تقریبا دراز از اسایشگاه بیماران روانی مرخص شده بودم و به توصیه پزشکم نیاز به جایی خلوت و ارام و دنج داشتم .از ان گذشته مبلغی که برای کرایه این اپارتمان از من دریافت میکردند،به قدری ناچیز و اندک بود که امکان نداشت بتوانم با ان پول،در جایی دیگر خانه ای اجاره کنم . این اپارتمان سه طبقه داشت. یا بهتر بگویم دوطبقه داشت. زیرا طبقه اولش، فقط از دو اتاق تشکیل می شد که یک پیرمرد تنها در ان زندگی میکرد و در حقیقت وظیفه سرایداری اپارتمان را به عهده داشت. طبقه دومش هنوز خالی بود. تا یک هفته بعد از اجاره اپارتمان به هیچ وجه به فکر باغ نیفتادم. زیرا در این یک هفته مشغول درست کردن و تزیین اتاق ها بودم. اتاقی را که تراسی کوچک روی کوچه داشت ئ پنجره هایش درست رو به باغ گشوده می شد، به کتاب خانه و محل کارم اختصاص دادم و همیشه تا نیمه های شب در این اتاق به مطالعه و نوشتن می پرداختم کم کم داشتم باغ را مثل اسیر ساکنین محل از یاد می بردم و وجودش برایم عادی میشد . حتی ان چه را که شنیده بودم نیز فراموش میکردم. در طی یک هفته ای که از ورودم میگذشت، فقط یک بار به فکر باغ و حرف های مردم افتاده بودم ، اما خیلی زود به خود گفته بودم:
_ مردم دوست دارند قصه پردازی کنند ...
تا این که ان شب ...
خوابم نمیبرد،اعصابم بیهوده متشنج و ناراحت بود شاید علتش ان بود که تمام ان روز را برای نوشتن یک داستان برای مجله تلاش کرده و موفق نشده بودم از رختخواب بیرون امدم و به اتاق کارم رفتم. کتاب (قصر) نوشته ی (کافکا) را به دست گرفتم تا شاید سرگرم شوم. اما افکارم متمرکز نمیشد .مطالبی که میخواندم به سرعت از یادم میرفت . سیگاری اتش زدم و پشت پنجره رفتم تازه متوجه شدم که باد می اید. بادی تند و وحشی در میان درختها ی باغ میپیچید، زوزه میکشید ودیوانه بار زیر شیروانی سرخ بد رنگ کلاه فرنگی میدوید و بعد باز میگشت...
هوا چنان تاریک بود که انگار قیر مذاب بر سر شب ریخته اند،دلم میخواست پنجره را باز کنم و صورت داغ و بر افروخته ام را در معرض شلاق باد وحشی قرار دهم...اما میترسیدم که طوفان وحشی تر از ان باشد که بتوان در مقابلش مقاومتکرد.صورتم را به شیشه ها چسباندم.دفعتا متوجه شدم از پشت یکی از ان پرده های سیاه نور کم رنگی بیرون میتراود. تا ان شب هرگز ندیده بودم چراغی در باغ روشن شود و کم کم معتقد میشدم که اصولا هیچ کس در ان باغ زندگی نمکند.اما نوری که دیدم خط بطلان روی عقیده من میکشید...ناگهان صدایی به گوشم خورد صدایی مثل گریه های شبانه و تلخ یک زن...نه. گریه نبود ضجه بود.اوای گنگ و نامشخصی بود که سوار بر سینه باد بگوش من میرسید.احساس کردم پاهایم میلرزد چیزی تند مثل مجی از تلاطم در دلم بیقراری میکند و دهانم را تلخ و بدمزه میشود. ترس در رگهایم میدوید و میخواستم گوشهایم را بگیرم تا این صدای شوم،این صدای عجیب را نشنوم...اما نمیشد. انگار صدا با همه ی تلخیش سحرو افسونم میکرد. دیوانه وار در اتاق را گشودم از هال گذشتم و از پله ها سرازیر شدم.نمیدانستم دارم چه کاری میکنم شاید اختیار از دست داده بودم پشت در اتاق سرایدار رسیدم و با وجود اینکه نیمه های شب بود،در را کوبیدم. چند لحظهکه بر من چون قرنی گذشت،سپری شد. باد وحشی همچنان بر پنجره و دیوارها چنگ میزد و بارانی تند و سیل اسا سر در گوش ناودانها گذاشته و اندوه بار ناله میکرد دوباره بر در میکوبیدم اینبار انتظارم زیاد به طول نینجامید. چون بلافاصله در گشوده شد پیر مرد سرایدار،با ان رنگ مهتابی و پریده اش،با ان چشمهای به گودی نشسته و بی فروغش در را بر روی من گشود.با تعجب و حیذت نگاهم کرد و بعد به تندی پرسید:
-کاری داشتید؟
بی اراده گفتم:
-خواهش میکنم...خواهش میکنم چند دقیقه به اتاق من بیایید...فقط چند دقیقه...معذرت میخواهم که این موقع شب شما را از خواب بیدار کردم...بی ان که جوابم را بدهد به دنبالم براه افتاد.از پله ها بالا امد و همراه من قدم به اتاق کارم گذاشت هنوز ان زوزه شوم که مثل ناله کفتاری در تاریکی در دل یک کویر،نفرت انگیزبگوش میرسید شاید واضح تر و نزدیکتر شده بود. شتابزده به پیرمرد سرایدار گفتم:
_ میشنوید...میشنوید...این زوزه وحشت انگیز را میشنوید؟
پیر مرد چنان بمن نگریست که انگار به یک دیوانه نگاه میکند. بعد در حالی که بطرف در اتاق راه میافتاد گفت:
_ اقا من پیرم...خیلی پیر...دیگر نمیتوانم در میان توفان صداها را تشخیص دهم...من چیزی نم شنوم...
با عصبانیت گفتم:
_ یک دقیقه...فقط یک دقیقه گوش دهید...
پیر مرد با تردید ایستاد.نزدیک پنجره شد. گوش فرا داد و گفت:
_ اقا فکر نمیکنید خیالاتی شدید؟
از کوره در رفتم. عصبانی شدم. با انگشت به نور پریده رنگی که از پشت پرده های سیاه بیرون میزد اشاره کردم و با صدایی که به فریاد شبیه بود گفتم:
_ صدا را نمی شنوید...ان نور را هم نمیبینید؟
مثل اینکه از من ترسیبد.یک قدم عقب رفت و با ناراحتی جواب داد:
-چشمان من ضعیف است نمی توانم در این تاریکی شب از این مسافت زیاد چیزی را ببینم.
مایوس،ناامید،خسته و متشنج روی صندلی افتادم و با یاس گفتم:
_ حداقل به من بگویید در ان باغ کسیب زندگی میکند یا نه؟
در چهار چوب در ایستاد کمی نگاهم کرد و پرسید:
_ شما...شما...به بازگشت روح عقیده دارید؟
دستهایم که میلرزید به هم قلاب کردم وجواب دادم:_ روحی وجود ندارد پس از مرگ هیچی وجود ندارد...وقتی کسی مرد،برای همیشه،برای ابد،فنا شده است،از بین رفته است...میفهمی؟
شانه هایش را بالا انداخت و با لحنی که گویی ازپشت دیوار قرون و اعصار بگوش میرسید گفت:
_ اقا...شما هنوز جوانید.عقیده نداشتن وایمان نیاوردن یکی از خصوصیات جوانی است...
با عصبانیت خندیدم و گفتم:
_ خوب بود شما واعظ می شدیدو...حرفم را قطع کرد.مثل اینکه اصلا نشنیده است. انگار دنباله حرف خودش را ادامه میدهد.گفت:
_ شما نمیدانمید اقا. من در جوانی کاری داشتم که بهبازگشت روح، به زندگی پس از مرگ ایمان اوردم. اگر شما هم مثل من، چنین شغلی میداشتید، این طور فکر نمیکردید.
با همهن پوزخند پرسیدم:
_ چه شغلی!؟ براه افتاد و وقتی در را پشت سر خود می بست گفت:
_ مرده شور بودم اقا ... مرده شور....
بوی تند کافور مشامم را پر کرد. بنظرم رسید که بدنم یخ کرده است. خیال میکردم روی سنگ سخت و سردی افتاده ام فکرم کار میکند اما مرده ام! چشمهایم میبیند ولی نمی توانم مژه بر هم بزنم...بدنم بی حرکت است. بوی مخصوصی در فضا موج میزند. بوی نم گور ...بوی کافور... بوی مرگ...
ان شب تا صبح مسخ شده بودم صبح با روشنایی روز، با ادنی کوفته وخسته از اتاق کارم بیرون امدم. یادم نبود که صدای ان زوزه های وحشتناک کی قطع شده بودو چراغ باغ روبرو کی خاموش گشته بود تردیدی کشنده بر جانم چنگ اندخته و ازارم میداد. ایا واقعا انچه را شنیده بودم حقیقت داشت؟ ایا مجددا بیماری روحی من برگشته بود و انچه که دیشب بر من گذشت اثار و علائم بیماری نبود.
از ان شب به بعد ارزوی دیدار ان باغ جانم را لبریز ساخته بود. میخواستم به انجا بروم و رازی را که در خود نهان داشت کشف کنم میخواستم حقیقت را بفهمم و بدانم ایا در ان باغ کسی سکونت میکند و ایا انچه را که من دیده و شنیده بودم حقیقت داشت یا کابوس محض بود. روزها وشبهای بسیاری پشت پنجره اتاقم به تماشای باغ ایستادم ولی جز یک بار دیگر دیگر ان صحنه تکرار نشد! حالا یادم میاید انشب هم، شب جمعه بود و برای بار دوم ان نور وان صدای ضجه را شنیدم،باز هم شب جمعه بود!چند بار تصمیم گرفتم دیوانگی کنم و مثل یک دزد از دیوار باغ بالا روم و خود را به ساختمان برسانم.اما هر بار که این فکر قوت میگرفت،ان تردید کشنده،مجددا در دلم سر بر میداشت. تردید انکه شاید باز هم دچار بیماری روحی شده ام و می ترسیدم اگر کسی مرا به هنگام بالا رفتن از دیوار باغ ببیند،مرا به اتهام دیوانگی تحویل تیمارستان دهند...
از پشت پنجره بیرون امدم لباس پوشیدم واز خانه خارج شدم میبایست به هر ترتیبی هست فکر ان باغ فکر ان صدا و ان نور را از فکر خود بیرون کنم.به شدت احساس تنهایی میکردم. خانه دلم خامش وخالی بود.شاید یکی دو گیلاس مشروب میتوانیت از ان خیالات وهم انگیز رهایی هم بخشد.شاید اگر دختری پیدا میشد،دختری انچنان که من میخواستم می توانست مرا ارام کند...قدم زنان به اتلیه نقاشی یکی از دوستانم رفتم همینکه مرا دید،با سر و صدای زیاد گفت:
_اه... چه به موقع امدی...خیال داشتم به دفتر مجله تلفن کنم...
با اندوه خستگی لبخند زدم و پرسیدم:
_مشروب داری؟
دستی به صورت پر ریش خو کشید و خندید و گفت:
_ همیشه مشروب دارم...از اون ودکاهای تند و تیز...
وهمان طور که حرف میزد، در کمد کوچکی را که رویش پر قلم مو رنگ بود گشود و یک شیشه ودکا با دو گیلاس بیرون اورد ودر حالی که گیلاس ها را پر میکرد گفت:
_ به یکی از نادرترین کارهای زندگیم بر خورد کرده ام...
میدانستم که همیشه از تابلوهایش حرف میزد.از این که دوست دارد مانند(گوگن)فرار کند به جاهایی برود که هیچ کس او راد نشناسد و یا مثل (وانکوگ)...
با بی تفاوتی به اوگوش دادم و گیلاسم را با ولع سر کشیدم او ادامه داد:
_ نمی توانی تصور بکنی چقدر برایم عجعب وحیرت انگیز بود... امروز میخواستم به تو تلفن کنم چند روز پیش زنی به اتلیه ام امد لباس سیاه پوشیده بود صورتش را نمیشد دید چون تور سیاهی که بر صورت داشتمانند رو بنده های قدیم ویا یک نقاب،مانع از ان میشد که انسان بتواند چهره اش را ببیند .از من خواست تا به خانه اش بروم و یک تابلوی نقاشی را که نم ورطوبت خراب کرده ،تعمیر کنم . میدانی من اهل این کارهای کوچک نیستم ... به خصوص از زنها خوشم نمیاید...به همین دلیل تقاضایش را رد کردم . اما او اصرار کرد سماجت کرد و سر انجام مبلغی پیشنهاد کرد که من نتوانستم که از ان صرفه نظر کنم ...خوب...من همیشه بی پولم اگه این پول لعنتی توی جیب من بند میشد و میتوانستم چند هزار تومانی فراهم کنم حتما به پاریس می رفتم ودر (مون مارتر)می ماندم ...کسی چه میداند ...نه هاوایی ...خلاصه قبول کردم که بروم با وجود اینکه پول زیادی پیشنهاد کردخ بود معهذا گفتم اول باید تابلو را ببینم.. همراه او به خانه اش رفتم.از ان خانه های قدیمی افتضاح بود . انگار سال هاست کسی انجا زندگی نمکند .بوی ماندگی از همه اشیاء خانه به مشام می رسید .در یک اتاق را گشود شاید حرفم را باور نکنی اما در گوشه اتاق یک تابوت بود بله ...بله... اینطوری به من نگاه نکن،اشتباه نمیکنم در گوشه اتاق یک تابوت بود و بالای تابوت که با مخمل سیاه ان را پوشانده بودنمد یک تابلوی نقاشی قذیمی و رنگ و رو رفته قرار داشت .اول چشمم به تابوت افتادد. ترسیدم داخل اتاق شوم ولی زن با بی پروایی به طرفه تابلو رفت و به من گفت..
_خواهش می کنم جلو بیایید...جلو... این جا خیلی تاریک است ...
من که از ورود به ان خانه پشیمان شده بودم از سکوت وهم انگیز خانه و خاموشی و خلوتیش، به خصوص ان تابوت کهنه می ترسیدم ، و با ناراحتی قدم جلو گذاشتم . زن پرده حریرنازکی را که روی تابلو بود کنار کشید ان وقت بود که من با دهان نیمه باز،چشمان از حدقه بیرون زده و سر گیجه و تعجب به تابلو چشم دوختم و به یاد تو افتادم...
او سکوت کرد کمک حرف هایش برایم جالب و شنیدنی میشد کاملا توجه ام را جلب کرده بود همانطور که گیلاس مشروب را در دست داشتم و رخوت مستی در رگ هایم میدوید و گرمم میکرد پرسیدم:
_ چرا!...چرا به فکر من افتادی
گویی از به یاد اوری ان چه که دیده بود واهمه داشت چون با ترسی اشکار گفت :
_چون تابلو شکل تو بود ! عین تو بود ... اصلا مانند این بود که یک نقاش ماهر و وارد وورزیده تابلوی تو را تقاشی کرده است.تو مدل نقاش بوده ای ؟ ...
لرزیدم نمیدانم این لرزش لز چه بود با لکنت گفتم :
_مثل من؟ اشتباه نکردی؟
_نه...نه دوسته من تابلو درست مثل تو بود حاضرم تو را به انجا ببرم تا تو از نزدیک تابلو را ببینی... فقط رطوبت کمی گوشه های دهانش را خراب کرده بود سفیدک زده بود و این اثر رطوبت به دهان تابلو چنان حالتی بخشیده بود که گویی با پوز خندی تمسخر امیز انسان را نگاه میکند
شتاب زده سوال کردم :
_خوب،بالاخره چه کردی ؟
شانه هایش را بالا انداخت و گفت:
_هیچی..برای اینکه هر چه زودتر از شر آن زن ناشناس و ان خانه عجیب راحت شوم وعده دادم که امروز وسایل کارم را برای تعمیر تابلو به ان خانه ببرم . اما حالا خیال دارم نروم ..میدانی من خرافاتی نیستم . اما اصلا از ان خانه بدم امد . دلم بد جوری شور زد دلم نمی خواهد انجا را دوباره ببینم ...تازه به یادم افتاد که بپرسم ادرس ان خانه کجاست و همین سوال را کردم وقتی ادرس خانه را داد ،از شدت وحشت دندان هایم به هم کلید شد گیلاس مشروب از دستم افتاد و دوباره همان بوی گور مرطوب بوی کافور،بوی مرگ مشامم را پر کرد. خانه ای که تابلو نقاشی صورت مرا در ان دیده بود ،همان باغ بزرگ و وسیع روبروی اپارتمان من بود.یکبار دیگر کنجکاوی جانم را لبریز ساخت با تاکید خاصی به دوست نقاشم گفتم:
_ حتما باید بروی...حتما...
به موهایش چنگ زد و پرسید:
_ چرا؟چه اجباری در کار هست؟
نمیدانستم چگونه جوابش را بدهم.بدون مقدمه گفتم:
من هم با تو میایم می خواهم ان تابلو را ببینم...با قاطعیت گفت:
_ ولی من ترجیح میدهم که دیگر قدم به ان باغ نگذارم.الان سه چهار روزی است که افکارم را بخود مشغول داشته و مانه کارم شده است . پرسیدم:
_راستی کی قرار است به انجا بروی؟ ساعتش را نگاه کرد و جواب داد:
_ تا یک ساعت دیگر...

 

/ 1 نظر / 170 بازدید
ساحل

این داستان ادامه دارد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟